فیروزه
ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۸ 

 

مرد خسته بود و خواب آلود. حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را نداشت. هر از گاهی به تلفن نگاه می کرد و از فکر این که با کسی قرار ندارد و منتظر کسی نیست، خنده اش می گرفت؛ از همه بدتر این که کسی هم منتظر او نبود.

عرض و طول خانه را راه می رفت و با خودش حرف می زد و می خندید و گریه می کرد و کاری برای انجام دادن نداشت.

تلفن زنگ زد؛ مرد حوصله ی جواب دادن نداشت؛ چون طبق معمول مجبور بود بگوید تشریف ندارند یا از این جا رفته اند یا اشتباه گرفته اید.

دوباره بعد از چند دقیقه زنگ تلفن به صدا درآمد؛ این بار هم جواب نداد.

مرد بار سوم تسلیم شد و گوشی را با حرص برداشت و بدون این که منتظر صدایی باشد، گفت: تشریف ندارند.

از آن طرف تنها صدای خنده ای مردانه آمد و بعد هم سکوت.

مرد با عصبانیت گفت: آقای محترم من تنها هستم و مسلما شما هم با من کاری ندارید.

صاحب صدای خنده با آرامشی آزار دهنده گفت: من با تو کار دارم.

مرد بی حوصله گفت: خب؛ امر؟

-         من باید از تو انتقام بگیرم.

مرد اول به سختی جلوی خنده اش را گرفت و با لحنی جدی گفت: من چه کاری ممکن است کرده باشم که مستحق انتقام جناب عالی باشم؟

-         عجله نکن؛ می فهمی.

مرد اول که مدت ها بود از همه چیز و همه کس بی خبر بود و مطمئن بود اشتباه گرفته شده، با خون سردی گفت: کی قرار است انتقام بگیری؟

تماس گیرنده که مطمئن بود اشتباه نگرفته و تصمیم داشت ته دل مخاطبش را خالی کند، با صدایی تقریبا بی صدا و نفس وار گفت: امشب.

-         خب؛ امشب کی و کجا؟

-         ساعت یازده شب؛ ضلع جنوبی میدان و از همه مهم تر این که تنها.

مرد اول که کمی ترسیده بود، گفت: اصلا بگو ببینم من کی هستم.

- تو همان مرد قد بلند، مو مشکی ای هستی که هفته ی قبل که داشتی از دکه ی دور میدان سیگار می خریدی، از من کبریت خواستی و گفتی، سیگار کشیدن هم دیگر حال نمی دهد.

نشانه ها درست بود؛ هفته ی قبل که در حال خریدن سیگار بود، به دور برش نگاهی کرد و به اولین کسی که دید، طبق معمول برای این که حرفی زده باشد، گفت سیگار کشیدن هم دیگر حال نمی دهد.

این جمله متعلق به خود او بود و دیگر راه فراری نبود. اولین کاری که کرد این بود که به ذهنش فشار آورد تا قیافه ی مخاطب آن شب را به خاطر بیاورد. اما فایده ای نداشت. یکی از خصوصیاتش این بود که هیچ کس را در نگاه اول نمی دید و درست نگاهش نمی کرد. اصلا نمی خواست برای کسی که قرار نبود دوباره ببیند، جایی در ذهنش اشغال کند و همیشه فکر می کرد که مغزش را برای چیزهای مهم تری لازم دارد که البته تا به حال چیز مهمی پیش نیامده بود. به هر حال برای اولین بار از این بی توجهی خودش عصبانی شد و تصمیم گرفت از این به بعد همه را درست نگاه کند؛ چون ممکن بود روزی سرنوشتش به سرنوشت او گره بخورد.

مرد تماس گیرنده که با سکوت خود سعی کرده بود وهمی در فضا ایجاد کند، هم چنان ساکت بود تا مطمئن شود به نتیجه رسیده است.

اولی با صدایی خس دار گفت: خب درست است؛ ولی آقای محترم، من . . .

مرد که از فضای ایجاد شده رضایت داشت، با لحنی تحریک آمیز گفت: شنیده بودم آدم شجاعی هستی، نه اشتباه بود؛ باشد من حرفی ندارم؛ تو ترسیده ای؛ ما با هم قراری نداریم.

لحظه، لحظه ی تصمیم بود و مرد که می خواست از جریان سر دربیاورد، با تردید گفت: من ترسیده ام؟ من؟ ساعت یازده.

نتیجه ی خوبی به دست آمده بود و مرد تماس گیرنده برای این که تشنج بیشتری ایجاد کند، دوباره به آرامی گفت: با پلیس تماس نمی گیری و به هیچ کسی هم حرفی نمی زنی؛ قبول؟

-         قبول؛ اما ...

-         نه تو ترسیدی.

مرد اول که فکر می کرد به هیچ وجه ترسو نیست و گاهی هم کله شقی اش گل می کرد، گفت: قبول.

دومی با لحنی تمسخرآمیز گفت: البته اگر ترسیده ای، می توانی با خودت قمه ای، چاقویی، خلاصه وسیله ای برای حفظ جانت بیاوری...

 

هوا تاریک شده بود و مرد اول بی اختیار دلشوره اش گرفته بود؛ سعی می کرد خود را آرام کند. به ساعت نگاه می کرد و با هر ضربه به خودش می آمد و می گفت: مهم نبود؛ مزاحم تلفنی که این قدر درگیری فکری ندارد.

تنها حسنش این بود که احساس بی حوصلگی نمی کرد و منتظر بود ساعت یازده برسد. قصدی نداشت و تصمیمی هم نگرفته بود؛ به ذهنش رسید که با پلیس تماس بگیرد ولی از فکر این که معما حل نشود، فورا منصرف شد.

از مقابل آینه می گذشت و شکلکی درمی آورد؛ خودش را می ترساند و بلافاصله خنده اش می گرفت. به دور و برش نگاه می کرد و با همه چیز خداحافظی می کرد: آه تخت روانم خداحافظ، آه بخاری الماس نشانم خدا نگه دار، کتاب های باوفا دیگر مرا نمی بینید...

خسته شد و از این همه دلقک بازی و ادا و اطوار چندشش شد.

ساعت نزدیک یازده بود و وقت رفتن؛ مرد اول آهسته آهسته لباس پوشید و از خانه بیرون آمد. خیابان طولانی به نظرش طولانی تر آمد و هوای نمناک شبگاهی باعث شد که بار دیگر آرزوی دوست داشتن و دوست داشته شدن کند. با نفسی که مانند آه از سینه اش بیرون آمد، گفت: ای کاش کسی عاشقم بود.

مرد اول به میدان رسیده بود و خبری نبود؛ میدان مثل همیشه خلوت و خالی بود و برف های گل آلود حاشیه ی انتهایی میدان را گرفته بود و کثیف تر از همیشه به نظر می رسید. سرش را پایین انداخته بود و با برف ها بازی می کرد که صدایی از تاریک ترین ضلع میدان او را متوجه خودش کرد: من این جا هستم.

مرد اول دوباره ترس به سراغش آمد و فکر کرد که چرا آمده؛ ولی دیگر دیر شده بود و راه فراری نبود. به طرف صاحب صدا رفت.

مرد دوم که قبل از مرد اول سرقرار حاضر شده بود، با تعجب نگاه می کرد و از خود می پرسید: چرا سر قرار آمده؟ یعنی واقعا این قدر نترس و شجاع است؟ ناگهان ترس به سراغ او هم آمد و فکر کرد که نکند تله ای باشد و غافلگیر شود. موتور را روشن نگه داشته بود و آماده­ی فرار بود که مرد اول نزدیکش رسید و گفت: من حاضرم. انتقام بگیر؛ ولی می خواهم بدانم به چه گناهی.

-         عجله نکن؛ راه درازی در پیش داریم.

-         راه؟!

مرد دوم که فکر نمی کرد کار به این جا برسد و تصور می کرد با حاضر نشدن طرفش سر قرار همه چیز منتفی شود، خودش را به قسمت جلویی موتور کشید و با سر اشاره کرد که یعنی بشین.

مرد اول از قیافه ی مرتب و آراسته ی راننده احساس خوبی کرد و ناخودآگاه به اواعتماد کرد و با خود گفت: من مطمئنم این بنده ی خدا به من آسیبی نمی رساند و این اتفاق سوءتفاهم است.

مرد دوم قیافه ی جالبی داشت؛ موهای تقریبا مجعد بلند و قد بلند و صورتی استخوانی. مرد اول با خود فکر کرد من چقدر صورت استخوانی دوست دارم. خودش هم بلندقد و مو مشکی و چهارشانه بود و تنها چیزی که در ظاهرش خوش ننشسته بود، گوشتالویی صورتش بود که مهر تاییدی بود بر بی خیالی و تهی بودنش. روی هم رفته مورد پسند خیلی ها بود؛ اما کسانی که به سراغش می آمدند، مورد پسند او نبودند.

مرد اول سوار شد و حرفی نزد؛ قسمت ((نه)) گوی زبانش از کار افتاده بود. برای خنده چاقوی میوه خوری اره ای دسته سبزی را که آخرین لحظه از آشپزخانه برداشته بود، از جیبش بیرون آورد و گفت: این چه طور است؟

لحنی به خودش گرفته بود که بیشتر شبیه آدم های لاابالی و همه فن حریف بود؛ با این کار هم خودش را تسکین می داد و هم در نظر طرفش قوی می آمد؛ با این حس گفت: با بلایی که تو قرار است سرم بیاوری...، همین هم زیاد است.

مخاطبش تنها خنده­ی تلخی تحویل داد که یعنی منتظر سرنوشتت باش؛ اما چیزی در ذهنش نبود و تصمیم خاصی نداشت و قصدش این بود که تنها لحظه ای این مرد از خود راضی مغرور را بترساند. از مرد اول کینه ای داشت که نمی توانست از آن بگذرد؛ تقریبا همه ی شهر، مرد اول را می شناختند و اکثر زن ها و دخترها با حسرت از او یاد می کردند و در دلشان با شیطنت او را آرزو می کردند. مرد دوم با هر که آشنا می شد، مجبور بود حداقل یک یا دو سوال را درباره ی مرد اول پاسخ دهد. اما درست لحظه ای که او را دید، در نظرش جذاب آمد و از جسارتش خوشش آمد؛ یاد حرف هایی افتاد که درباره­ی او به نا حق زده بود و از این که همه جا او را ترسو بزدل و لاابالی و بی اصل و نسب معرفی کرده بود، متاسف شد؛ آن چنان وقاری در رفتارش بود که در نگاه اول شخصیتش را معرفی می کرد.

دو نفری سوار بر موتور به طرف مقصد نامعلوم مرد اول و مقصد معلوم مرد دوم راه افتادند و تا مدتی صدای هیچ کدام درنیامد.

مرد دوم ناگهان قصد پیچیدن به سمت راست جاده را کرد و طوری وانمود کرد که هدف مشخصی ندارد. به قسمت خاکی و تاریک جاده که رسیدند، راننده گفت: اگر ترسیده ای، می توانی برگردی، شاید آرزوی برگشتن را به گور ببری؛ و در دلش آرزو کرد که کاش منصرف می شد.

مرد اول که خود را به جریان سپرده بود و دیگر ترسی در دل نداشت و تنها به انتهای این سفر احمقانه فکر می کرد، پاسخی نداد و حرفی نزد.

مرد دوم با خود می گفت: هر چه پیش آید، خوش آید؛ ما که داریم می رویم؛ ببینیم چه می شود و هم چنان که به جلو نگاه می کرد و مراقب بود در برف های پا نخورده ی صاف و سفید جاده ی خاکی زمین نخورد و کنترل موتور را از دست ندهد و از مسیر خارج نشود، از پشت سری اش پرسید: اصلا نمی توانی حدس بزنی که چرا این جایی؟

-         نه و تقریبا مطمئنم مرا اشتباه گرفته ای.

-         ولی من مطمئنم که اشتباه نگرفته ام.

مرد اول که اصلا نمی خواست به این کلنجار لفظی بی مورد ادامه دهد، بعد از چند لحظه سکوت، گویی که با خودش حرف می زند، زمزمه وار گفت: چه تولدی! به به ...

-         ای وای ایکاش تولدت نبود؛ آن وقت راحت تر می توانستم...

و با ذکاوت خاصی در آن سکوت و تاریکی وهم عمیقی ایجاد کرد و به شدت هم علاقه داشت این وهم طولانی و طولانی تر شود.

بعد از طی مسافتی طولانی که شاید برای آن دو طولانی به نظر می آمد، به کورسویی از انبوه چراغ و روشنایی رسیدند که بیشتر شبیه آسمان بود با ستاره هایش.

مرد اول که کاملا بی خیال نشان می داد و سعی می کرد نشان دهد که از حال و هوا لذت می برد، گفت: وقتی شب این مسیر این قدر زیباست، روزش چه شکلی است.

در انتهای جاده به دری کوتاه رسیدند که فقط یادآوری می کرد که این جا دری هم هست و نقش دیگری نداشت و هر بچه ای به راحتی می توانست از روی آن بپرد و هر سگی می توانست با فشار اندک بدنش آن را باز کند.

مرد دوم که کمی از بی خیالی و کله شقی مرد اول حرصش گرفته بود و کم کم داشت حوصله اش سر می رفت، گفت:  رسیدیم به انتهای مسیرمان و مسیر زندگی تو.

اما در رفتار و صدایش چیزی بود که این حرف ها را بیشتر شبیه شوخی می کرد؛ درست مثل کسی که کاملا غیر حرفه ای در نقشی حرفه ای در فیلمی اکشن می خواهد قتلی انجام دهد و از رفتارش چاقوی پنهان در دستش پیداست و در نهایت فیلم را تبدیل به کمدی می نماید و مرد اول این را در اولین نگاه حس کرده بود.

دو نفری پیاده شدند و با دعوت مرد دوم به داخل کلبه باغی نم زده و سرد رفتند؛ فضایی زیبا، دوست داشتنی و در وسط آن بخاری هیزمی بزرگی خودنمایی می کرد؛ دیوارها به گونه ای ناشیانه با رنگ سفید رنگ شده بود و در گوشه ای متعلقات یک آشپزخانه ی محقر به چشم می خورد.

مرد دوم به اطراف نگاه کرد و گفت: هنوز نیامده اند.

و فورا به ذهن مرد اول رسید که منتظر کیست و پرسید: منتظر کسی هستیم؟

مرد دوم که هم چنان قصد داشت فضای دهشتناکی به وجود آورد، لبخند تلخی زد و گفت: صبر کن چیزی نمانده.

اما با خود گفت خدا کند کسی مزاحم نشود و رو به مرد اول اضافه کرد: همین جا منتظر بمان؛ برمی گردم.

-         من باید چه کاری انجام دهم؟

-         فقط منتظر باش.

و با دست به قمه ای که روی دیوار آویزان بود، اشاره کرد و گفت: چون از تو خوشم آمده، می توانی با این از خودت دفاع کنی؛ می توانی هر کسی را که داخل آمد، با این بزنی. این را گفت و از خانه بیرون آمد و در را قفل کرد.

ترس تمام وجود مرد اول را گرفته بود و صدای ضربان قلبش را از دهانش می شنید، نمی دانست باید منتظر چه چیزی باشد و سراپا گوش بود و حتی صدای ریزش برف را می شنید. لحظات سختی بود و می لرزید.

صدای نفس زدن سگی از نزدیکی به گوش می رسید و با خود گفت: لعنت به من؛ این چه کاری بود؟ نمی دانم گفت هر کسی را که آمد، بزن یا اگر سگی هم آمد، بزنم و فورا با دست مثل این که بخواهد حشره ای مزاحم را از صورتش دور کند، افکارش را راند تا بهتر بتواند بشنود.

تنها صدای موتور مرد دوم می آمد که دور و دورتر می شد؛ کف پاهایش مور مور شده بود و مدت زیادی کوچک ترین حرکتی هم نکرده بود.

مرد دوم که در را بست، به این فکر کرد که اگر در را نبندد ممکن است مرد فکر فرار بکند و گرگی او را بدرد؛ هر چه بود او این جا را نمی شناخت و از همه مهم تر این که ممکن بود گم شود و دیگر هیچ وقت پیدا نشود. با این فکر در را قفل کرد و سوار موتور شد و راه افتاد و به اولین آبادی که رسید، سراغ خوراکی را گرفت. تدارک شامی را دید و برگشت.

صدای موتور در سکوت مرگبار باغ ها پیچیده بود و طولی نکشید که به گوش مرد اول رسید. مرد اول دلش گرم شد و گفت در این وحشت و ترس هیچ کس مطمئن تر از او نیست و با حرص و ولع به جویدن ناخن هایش ادامه داد؛ گرمایی را روی لبش احساس کرد و به دست های خونی اش نگاه کرد؛ باورش نمی شد که این قدر حرص خورده باشد که متوجه تمام شدن ناخن هایش نشده باشد. دستش را بی معطلی با پشت شلوارش پاک کرد و دوباره به صدای موتوری که هر لحظه نزدیک تر می شد، دقت کرد.

مرد دوم پیاده شد و با آرامشی آزاردهنده در کلبه باغ را باز کرد و وارد شد. مرد اول که با تمام وجود سعی می کرد ترسش را پنهان کند، گفت: خب؟

و بی اختیار مثل این که بغضش بترکد، ادامه داد: نصف عمر شدم؛ کجا رفته بودی؟

و هم زمان با گفتن این حرف بی اندازه با او احساس صمیمیت کرد.

مرد دوم که احساس صمیمیت مرد اول را درک کرده بود، ناخودآگاه مانند وقتی که می خواهد با صمیمی ترین دوستش صحبت کند، گفت: ترسیدی؟

-         خیلی.

-         ببخشید؛ به هر حال حقت بود؛ حالا بیا شام بخوریم.

-         مگر ما منتظر نیستیم؟

-         منتظر؟ نه دوست عزیز.

و واقعا تصمیم داشت او را از این پس دوست بداند و دوست بدارد.

مرد اول که ته دلش احساس امنیت می کرد اما هنوز به فضا خو نگرفته بود و فکر می کرد که ممکن است این جزو نقشه باشد، گفت: زودتر بگو ببینم من چه کرده ام؟

مرد دوم که احساس می کرد زیاده روی کرده و می خواست جبران کند، گفت: بشین؛ من گرسنه ام.

مرد اول تازه یادش آمده که از فرط دلشوره نهار هم نخورده و فقط سیگار کشیده و بس و به شدت در معده اش احساس ضعف کرد؛ اما دوست داشت زودتر آرام بگیرد و بداند موضوع از چه قرار است، گفت: بس کن حرفت را بزن.

-         خیلی عجولی.

-         حالم خوب نیست؛ عصبیم.

-         تمام شد؛ شوخی بود.

-         شوخی؟ بس کن.

مرد دوم که فهمید شرایط از دستش در رفته و حالا نوبت اوست، اجازه داد مرد اول هر چه می خواهد، بگوید، بی صدا دنبال سفره می گشت و می خواست کاری کند که مرد اول بنشیند و آرام شود.

مرد اول که بیش از حد عصبانی بود، خواست دادی بکشد و آرامش مرد دوم را به هم بزند، گفت: اه ؛ و باقی حرفش را ادامه نداد؛ چون می ترسید فضا متشنج شود و اگر قرار است انتقامی گرفته شود، سخت تر نشود؛ تنها گفت: خسته شدم، حرف می زنی یا ....

-         یا چی؟

-         یا می روم.

-         کجا؟

-         بیرون از این جا.

-         در باز است؛ برو ولی دوست داشتم امشب را با هم تا صبح حرف بزنیم.

-         چه حرفی پسر خوب؟

و در دلش احساس خوبی کرد و کمی آرام تر شد؛ اما چون نمی خواست فضای حاکم را از دست بدهد، به طرف در راه افتاد. هنوز به در نرسیده بود که سگی همتای اسب جلویش پرید و با تمام وجود پارسی کرد.

مرد اول برای اولین بار در زندگی قرص و محکم ایستاد و فقط چشم هایش را بست و یک قدم عقب آمد.

مرد دوم کمی ترسید و سریعا جلوی سگ پرید و با زبان خاص خودش او را راند و دو دستش را روی دو شانه ی مرد اول گذاشت و گفت: تو خیلی نترسی پسر؛ ضرر می کنی.

مرد اول پایش را از در بیرون گذاشت و مخاطبش را پس زد؛ اما دو قدم نرفته بود که پشیمان شد و برگشت و گفت: حرف می زنی یا تا صبح من باید به تو ثابت کنم که کله شقم و نترس؟

-         من تسلیمم.

-         خب؟

-         بیا سر سفره.

-         لابد باید نمک گیر شوم و بعد قربانی!

مرد دوم خنده اش را خورد و گفت: نمک گیر کدام است؛ گفتم که فقط خواستم کمی تفریح کنیم.

مرد اول هم خنده اش را خورد و با لحنی شبیه خنده گفت: تو غلط کردی که تنها تصمیم گرفتی و بعد هم عملی کردی.

-         خب تو می توانستی سر قرار نیایی.

مرد اول که دلیلی منطقی و عقلانی برای سرقرار آمدن نداشت، با ظاهری بی تفاوت گفت: من بی کار بودم.

-         خب من هم بی کار بودم و حوصله ام سر رفته بود.

-         لابد خیلی اتفاقی شماره مرا گیر آوردی و بعد هم تمام ماجرا؟

-         نه عزیز من؛ گفتم که؛ از تو بدم می آمد و دلم می خواست حداقل به خودم ثابت کنم که تو لایق این همه توجه اناث شهر نیستی.

-         توجه؟ دست بردار.

-         همین؛ با هر کسی صحبت می کردم، اول درباره ی تو می پرسید؛ خب من هم می خواستم تو را تنبیه کنم.

مرد اول که احساس کرد حسادتی احمقانه باعث این تنفر شده، با لحنی بی گناه گفت: خب به من چه دوست من؟

مرد دوم که کمی خجالت زده بود و دلش نمی خواست این دوستی را با چیزی عوض کند، اعتراف کرد و گفت: راستش الان می گویم به تو ربطی ندارد ولی زمانی که تماس گرفتم، این نظر را نداشتم. من از تو و شهامت و جسارتت خوشم آمد و بدم نیامد که تو را به خلوت ترین جای دنیا دعوت کنم. این جا متعلق به من است و تا به حال هیچ کس به این جا نیامده و نتوانسته خلوت مرا به هم بزند.

مرد اول تعلق خاطری به عبارت خلوت ترین جای دنیا داشت و آرزوی چنین فضایی را داشت و تصمیم گرفت که با دوستش حرف بزند و گفت: خب من هم از آدم کله شقی مثل تو خوشم آمد و از این جا هم حسابی.

و لقمه ی دستش را به طرف دهان برد.


کلمات کلیدی:
 
جهنم جاری
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸۸ 

جهنم جاری

علیرضا مرادی از یکی از روستاهای طبس آمده بود و من هم از یکی از جهنم های جاری ...

فضای جدید، آدمای جدید و رفتارهای عجیب. اگه سراغ اردوگاه اشویتس رو  تو کتابای دکتر ویکتور فرانکل نگرفته بودم، ذهنیتی از همچین فضایی نداشتم. همه در وهمی سیال فرو رفته بودن و فقط یه نفر آشنا بود؛ در ظاهر شبیه آدمایی بود که تا حالا دیده بودم.

گفتم:

- از کجا میایی؟

- از فردوسی؛ حسابداری می خوندم.

ای بیچاره این جا چه غلطی می کنی؟

من، من ... از کجا میام؟ نمی دونم. مطمئنم این یه شوخیه؛ یکی از شوخی های خدا. خدا؟ هست؟ آره هست؛ یعنی فک کنم هست.

وسایلمو که می گشتن، با تعجب نیگاه می کردن.

- اینا رو استفاده میکنن؟ یعنی اینا رو می پوشی؟ این چیه؟ می دونی که اینا این جا غدقنه. این دیگه چیه؟ چه جوری وا می شه؟

- اونایی که غدقنه بنداز دور.

اومده بودم تفریح که وقتم بگذره لابد، شایدم منتظر بودم این شوخیه بی مزه تموم شه.

من باید رفتاری رو انتخاب می کردم که بتونم با این موجودات بسازم؛ یعنی نگم مام چیه یا افتر شیو به چه درد می خوره. بهتر بود فک کنن منم مثل خودشونم. ولی نمی شد. قیافمو چیکار می کردم؟ می ترسیدم نتونم طاقت بیارم. البته چاره ی دیگه ای هم نبود.

علیرضا مرادی و بهمن برهانی و بقیه خوش حال بودن  و می خندیدن که بالاخره شهر رو دیدن. اصغر می خواست ادای لات و اوباشارو در بیاره که مثلا سفت زده باشه و همه ازش بترسن.

پشت سریم بدبخت تر از خودم نشسته بود و چشاشو تنگ می کرد که نبینه، ببینه یا بهتر ببینه.

-         تو می دونی قراره این جا بمونیم یا بریم؟

-         من چه می دونم.

-         بی خیال بابا، اسمت چیه؟ من فرهنگم ...

حتی اسمم خنده دار بود. فرهنگ دیگه چیه؟ دو سه نفر داشتن می خندیدن و می گفتن بچه سوسول.

-         من مسعودم، یعنی عبدا... براتی؛ بهم میگن مسعود.

یکی دیگه هم از اون طرف تر گفت:

-         من فرزادم، اصفهان می خوندم.

اصغر گفت:

-         مُیُم برق مِخوندم، کاردانی. حالا همه یک گوهیم.

گه؟ واقعا.

-         اوهوی بِیچه کُجیی؟

-         تهران.

-         مُیُم تهرون بودم؛ بِیچه های تهروون خیلی با مرامن. مِدِنی؟

-         ما مخلصیم. نظر لطفتت داداش.

-         بِرِه مو لفظ قلم صوبت نکون، خودُم سفارشتو مُکُنُم. خیلت تخت بِشِه.

لفظ قلم؟ می خواستم مثل خودشون باشم؛ اما خودشون یه گونه ی دیگه ای بودن. حالا حالاها کار داشتم.

-         همه برن گمشن اون طرف.

-         اوهوی بچه سوسول، تکون بده تن لشتو.

با من بود. با من؟ من.

-         بیا این جا. اسمتو بگو.

-         فرهنگ عمرانی...

-         چی؟ آرووم بگو؛ کسی متوجه نشد.

-         بِرِش موترجم بِیِرین.

-         خفه شو آشغال.

-         عرض کردم فرهنگ عمرانی.

-         همون عِمران؟

-         بله بله.

-         این ارشده. ارشد که می دونید چیه. حیوون، با توام.

ارشد؟ ارشد چیه؟

صدای یه نفر دیگه هم از دور میوومد که: عبدا... براتی ارشد.

قرار شده بود بموونیم. البته فکر می کنم.

**********************************************

به بادمجون حساسیت دارم؛ نه ... داشتم.

اولین غذایی که بعد ازکلی عذاب جسمی خوردم، کنسرو بادمجون بود که هنوز مزه ی بی نظیرش زیر زبونمه؛ کاش یه ذره بیشتر بود؛ هر دو نفر یه کنسرو، با یه نصفه نون به اضافه ی خاکی که تو حلق و دماغ بود.

احمد باشتینی پشت یه درخت نشسته بود و با لذت می خورد و لبُ لوچشو می لیسید. با انزجار از رفتار گرسنه ای چشم گرسنه، رومو برگردوندم که نگاهم تو چشم ممد مدبر افتاد که به کنسرو سرد بدبوی مونده نگاه می کرد و به باشتینی و من و خودش؛ گفت:

-         من که نمی خورم. اه...

ولی من می خورم. گرسنمه دو روزه که هیچی نخوردم جز خاک و فحش.

-         همینه دیگه چاره نیست.

-         اینا رو نگاه مثل بدبختان.

اون طرف تر مسعود با صدای آرومش گفت:

-         بریم یه جایی کوفت کنیم که چشمون تو چش این کثافتا نیفته.

این شوخی تموم می شه. مطمئنم.

-         سیگار داری؟

-         نه. مگه می تونستی بیاری تو؟

-         مو آوردم؛ بیا سرخ پوستی بکشیم.

-         دمت گرم؛ ایولا.

سرخ پوستی چیه دیگه؟ فکر می کنم به اندازه کافی لاتی حرف زدم. خوبه

-         بی پدر مادر؛ داری چه گوهی می خوری؟

-         برو گمشو؛ این جا جای آدم شدنه نه جای مادر قحبه بازی.

اصغر و فرزاد به جرم کشیدن سیگار باید دستاشونو می ذاشتن زمین و پاهاشونو می بردن بالا. اگه می مردن چی؟ دکترا می گن نباید مدت زیادی واروونه وایستی چون خون زیادی می ره تو مغزت.

دکترا؟ مغز؟ این جا؟ اشویتس؟ خفه شو بابا ...

 

ساعت 9:00 شده بود. همه باید به خط می شدن و برای خواب حاضر. تا دیروز ساعت 12:00 شب وقت فکر کردن بود.

شب کویر! این موجود زیبا و آسمانی دکتر شریعتی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند، شب دیگری است. خسته و کوفته بودم، پاهام مور مور می شد و خیلی وقت بود مثل سگ ندویده بودم. تخت من کجاست؟ عادت ندارم با کس دیگه ای تو یه اتاق بخوابم. اشکالی نداره یه شب که هزار شب نمی شه. خیلی هم زیاد نیستن؛ 200 یا 300 نفری بیشتر نیستن.

توی ساکم دنبال مام می گشتم که یکی داد کشید:

-         عوضی بیا این جا.

-         بچه کجایی؟

-         تهران.

-         دلت گرفته؟

آره آره دلم گرفته.

-         ننه جونت ماچت نکرده که خوابت ببره؟

-         نه دنبال ...

-         چخه برو گمشو کپه مرگتو بذار؛ صب چرت نزنی. بی شرف.

خوابم برد؛ مث یه اسب پیر خسته. هنوز خیلی گرم خواب نبودم که با صدای نکره ی یه نفر از خواب بیدار شدم.

-         کره خر اومدی مهمونی؟ ظهر شده.

آماده شدم و به سرعت لباس پوشیدم. چندشم می شد. حموم سر صبحم انجام نشده بود، مسواک نزده بودم و طبق معمول هر روز صبح یه لیوان آب یخ نخورده بودم. هنوز هوا تاریک بود و خورشید طلوع نکرده بود.

با سرعت به خط شدیم و مث لشکر شکست خورده راه افتادیم به طرف ...؟ نمی دونستم کجا. هرجا صف می رفت.

برق شادی و همهمه ی خوش حالی توی نگاه و رفتار بقیه پیدا بود. یه عده از اسفراین، کاشمر، طبس و مشهد و یه عده هم بی نام و نشون مثل من. حس جالبی داشتن، احساس به شهر اومدن و مرد شدن. خوابیدن روی تخت های فلزی پر سرو صدا براشون بهترین تجربه ی عالم بود. سر حال و سرزنده منتظر آینده ای بودن که خبری ازش نداشتن و در کمال بی خبری لذت می بردن. من و یکی دو نفر دیگه با نگاه به هم می فهموندیم که ما؟ این جا؟ وسط این وحشی ها . . .

 

صف که از حرکت ایستاد، یه آدم چاقِ قدکوتاهِ کچل اومد و خودشو پروانه معرفی کرد. معلوم بود از همه مهم تره و همه اونایی که دیروز فحش و بد و بیراه می گفتن، جلوش صاف و مرتب ایستاده بودن. لهجه ای داشت که من تا به حال نشنیده بودم؛ روستایی و سرشار از غلط های ابتدایی.

-      افرادهایی که آمِدَن این جِه، مِدِنَن که نظم و انضباط حرف اولِ مِزِنه. اگه کسی این جِه خطا کرد، نهایت آخرش تنبیهات هایی که بقیه دیدن؛ خلاصه آدم بشین.

محک من برای شناختن آدم ها فیل و ماربوآی شازده کوچولوی آنتوان دو سن تگزو په ری نبود، همین غلط های گفتاری بود و بس؛ هیچ و قت دیگه نمی تونستم با همچین آدمی هم کلام بشم یا ازش خوشم بیاد.

-         با شماره سه بدوبایست.

این دیگه چیه؟ یعنی چی؟ اینا کجا دارن می رن؟ من چه کار کنم؟

من هم رفتم. همه رفتن، من هم رفتم.

**********************************************

با سرعتی سرسام آور در حال دویدن بودیم که همهمه ای عجیب بلند شد؛ ممد مدبر رو آوردن. خونی و مالی. با صورت، خورده بود به پایه ی کولر و دندوناش خورد شده بود.

-         کدام یکیتان بِچِه محل این نره خرید؟

-         مو.

-         مِبَریش درمونگاه؛ بعدم به خونودش مِگی، کره خر تلف شده.

 

مقرر شده بود اصغر ببره و دوا درمونش کنه؛ به قول اونا ((مِگی آر پی جی خورده؟)) چارتا دندونش شکسته بود فقط.

نمی دونم چرا از خواب بیدار نشدم و نمی شدم؛ قیافه ممد با اون صورت خونی و درب و داغونش حالمو بد می کرد و درد خودم رو یک هزارم ثانیه فراموش کردم.

دو روز گذشته بود و غبار خستگی و وهم و کثافت توی سر و وضع همه پیدا بود. خسته بودیم و گرسنه. توی صف ایستاده بودیم که صدای بالا آوردن پشت سری ها و زمین خوردناشون به گوش می رسید. دوس داشتم سرمو برگردونم و ببینم؛ چه کنم که ممنوع بود.

عصر بود که اعلام کردن امروز همه باید برن مرخصی و یکم مرتب و آماده بشن برای شرایط سخت. همه از خوش حالی گریه می کردن و هم دیگر و بغل می کردن و از فکر آزادی مشروطِ مدت دار تو پوست خودشون نمی گنجیدن.

من اما جایی برای رفتن نداشتم و از فکر این که شب رو کجا باید بخوابم، اعصابم داغون بود. گریم گرفته بود و مثل روزهای تنهای کودکستان بغضم گرفته بود.

صبح زود که با بابا به طرف مقصدی نا معلوم اما معلوم می رفتیم، می دونستم که داریم می ریم مهد؛ اما از ته دل آرزو می کردم ای کاش نظر بابا عوض شه و مسیر تغییر کنه. به در مهد که می رسیدیم، بغض در شرفِ انفجار، توی گلوم می پیچید و نمی تونستم گریه کنم چون منِ 4 ساله، بزرگ پوریایِ 1 ساله می شدم و حتما هم زشت بود که گریه کنم. گریه نمی کردم؛ اما اثرش تا امروزِ 30 سالگی توی گلوم هست و خواهد بود.

مرخصی توی این شرایط یعنی مرگ و عذاب. نمی دونستم به کی باید بگم جایی رو برای موندن ندارم. قبول کردن که بمونم ولی غذا بی غذا.

غذا نمی خوام فقط توی خیابون نخوابم. همین.

مسعود اومد و گفت:

-         ما این جا یه خونه داریم ؛ می تونی با من بیای.

نه، می خوام تنها باشم، حتی یه لحظه. فقط فکر کنم. فکر.

**********************************************

همه رفتن؛ با لباس های خاکی و کثیف، با بوی تعفن و عرق. من این طوری پامو تو خیابون نمی ذارم.

شب شده بود و دنبال جایی برای تنهایی کردن می گشتم. یه نفر که از لباس هاش پیدا بود یکی دو سالیه این جاست، اومد پیشم و گفت:

-         چی شد؟ چرا نرفتی، لابد بچه مشهد نیستی؟

-         نه.

-         منم کسی رو این جا ندارم؛ از تهران میای؟

-         آره.

-         ایوللا هم شهری، منم بچه ی قلعه حسن خانم؛ می شناسیش که؟

-         آره ؛ آره. چه با حال این جا یه نفر زبون آدمیزاد می فهمه.

قلعه حسن خان چیه دیگه. مهم نیست. خدایا شکرت، یه آدمیزاد.

-         شب بیا تو آسایشگاه ما؛ من صحبت می کنم.

-         نه مزاحم نمی شم.

-         بی خیال.

بی خیالم. بی خیال.

من این جا چیکار می کنم؟ این جا وسط یه مشت دهاتیِ بد زبونِ بد دهنِ عوضی؟

دلم برای خودم تنگ شده بود؛ دلم می خواست مث هفته ی قبل تو اتاقم توی بجنورد کثیف یادگار دوست شهرام ناظری گوش بدم و فکر کنم و سیگار بکشم و یادگار دوست شهرام ناظری گوش بدم و فکر کنم و سیگار بکشم و یادگار دوست شهرام ناظری گوش بدم و فکر کنم و سیگار بکشم و یادگار دوست شهرام ناظری گوش بدم و فکر کنم و سیگار بکشم و گریه کنم.

 

فردا صبح جمعه بود؛ طبق معمول این چند روز خسته بودم و داغون؛ با این تفاوت که  کسی بود که بهم توضیح می داد این جا چه خبره؛ این جا مردم چیکار می کنن؛ اون اتاق چیه و اون کانکس برای چی اون جاست. چشم هام کم کم داشت عادت می کرد به این فضای محزون و مغموم و منفور. چند تا باجه ی تلفن بهم چشمک می زد؛ دلم می خواست برم و گوشی رو بردارم و زنگ بزنم به همه و بگم من کجام. اما نه، می خوام دفن شم و گم شم و هیچ کس ندونه کجام.

عصر جمعه سرو کله ی همون دیروزی ها پیدا شد؛ چند نفری هم نیومدن، دیگه هیچ وقت نیومدن. هر کس از راه می رسید، با نگاهی چنان سرشار از ترحم و دل سوزی نیگام می کرد که دلم برای خودم می سوخت. یعنی من این قد بدبختم؛ این قد بدبخت که یه دهاتیِ شهر ندیده به حالم دل می سوزوند؟

-         تو نرفتی؟

-         این جا نپوسیدی؟

-         بیچاره.

من در این آبادی پی چیزی می گشتم؛ پی خوابی شاید؛ پی نوری، ریگی، لبخندی ...

**********************************************

فرهنگ عمرانی

از دسته اول

گروهان دوم

گردان ذوالفقار

تیپ علی ابن موسی الرضا (ع)

یگان ویژه پاسداران ناجا استان خراسان

منم. همه ی اینا منم. توی پادگانی با چند هکتار زمین، یه عالمه سوله، ساختمان و درخت و چند صد تا سرباز و درجه دار و افسر و افسر ارشد. اومده بودم زیر پرچم، با یقلبی و فرنچ و برگ سینه و آش خوری و میدان موانع و صف جمع و کارازل و آنکادر و بیدارباش و خاموشی و بشمار سه و هزارتا اصطلاح چرت و بی کاربرد دیگه.

ساعت 9:00 شب از فرط خستگی مثل مرده می خوابیدیم و صبح ساعت 4:00 بیدار می شدیم. تا 4:30 نظافت شخصی، تا 6:45 می دویدیم و به اصطلاح ورزش می کردیم و تا 7:30 صبحگاه و صف جمع و تا نماز ظهر می دویدیم و به هر بهوونه ای تنبیه می شدیم؛ برای من تنبیه بود و برای بقیه تفریح؛ می گفتن و می خندیدن و شوخی می کردن و لذت می بردن. وقت نماز که پوتین ها رو در می آوردیم، بوی فاضلاب و تعفن فضا رو می گرفت و چه لذت بخش بود که تو اون گرمای طاقت فرسای سر ظهر مشهد سایه ای پیدا کنی و نمازی بخونی و از این که مسلمونی و به بهانه ی نماز ده دقیقه می تونی بشینی، خوش حال باشی.

هر لحظه منتظر بیدار شدن بودم. منتظر این که کسی بیاد و بگه خسته شدی؟ پس تو دیگه معافی، برو خونتون یا این که خدا تصمیم بگیره و شوخیشو تموم کنه. مسخره بود.

قیافه ی مسعود و فرزاد و اصغر و ممد و حامد و یاسر رو که می دیدم، دلم برای خودم می سوخت و به هفته هایی فکر می کردم که قیافمو ندیده بودم و به آیینه نگاه نکرده بودم. پوست صورتم با هر بار شستن می افتاد و با سوزشش مغز استخوونم می سوخت. دست هام از فرط گرما ورم کرده بود و پشتم صدبار نمک بسته بود و حالم از بویی که از لباس هام در میومد، به هم می خورد. سر نماز به جلوییم نگاه می کردم و شیار نمک گرفتگی های لباسش رو تماشا می کردم و بغضم می گرفت و دعا می کردم که طاقتم تمووم نشه؛ خدایا، این منم، فرهنگ عمرانی تو ...

 

یک شب اتفاقا کسی به کارمون کاری نداشت؛ بعد نماز مغرب و عشا از مسجد بیرون می رفتم که اعلام کردن دعای نمی دونم چیه. رسیده بودم پشت مسجد؛ تعلل کردم و برگشتم؛ همون جا نشستم و گریه کردم و به خودم و روزهایی که تباه کرده بودم، فکر می کردم. چشم هام ورم کرده بود؛ این قدر گریه کرده بودم که بالا آوردم؛ اندازه ی تموم روزهایی که به اشتباه خورده بودم و خورده بودم، بالا آوردم.

سبک شده بودم؛ به قدر چند دقیقه همه ی لحظه ها رو فراموش کرده بودم. بلند شدم و با سرعت به طرف آسایشگاه دویدم؛ مسعود رو دیدم که دنبالم می گشت.

-         من فکر کردم فرار کردی و رفتی.

-         فرار؟ ای بابا

-         برو این عوضی، گروهبان نگهبانِ دنبالت می گرده.

-         به درک.

-         گریه کردی؟

-         نه.

-         منم گریه می کنم، تا صبح.

تو هم؟ باورم نمی شد. به در آسایشگاه رسیدم.

-         کدوم گوری بودی آش خور؟

-         مسجد.

-         مسجد چه گوهی می خوردی؟

-         دعا.

-         برو گمشو؛ مثلا تو ارشدی؛ نره خر. برو این تخم سگا رو برا آمار به خط کن.

با من بود. من ...

منِ مغرورِ غیر قابل پیش بینیِ خودخواهِ پررو. خوش حال بودم که دارم مرد می شم و می تونم در برابر ناملایمات و سختی­های زندگی طاقت بیارم. خنده داره نه؟

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پام بر بند چه سود

چیزی از دل نمونده بود؛ داشت خورد می شد؛ هر لحظه با هر فحشی از بالایی و با هر تمسخری از عمله های غربتی. ((من)) دیگه تمام شده بود.

 

رفتم پیش فرمانده ی گردان برای گرفتن یک ساعت مرخصی که لباسم رو درست کنم. بهم گفت:

-         برو گم رو؛ اول برو لَجَتو دوروس کن بعدن بیهِ پیش مو. بِیچه سوسول تهرووووونی.

وقتش بود؛ باید عوض می شدم؛ مثل این که قرار بود این شوخی حالا حالاها ادامه داشته باشه.

 

دو هفته ای بود که حموم نرفته بودم. برای حموم رفتن باید انتظار می­کشیدی. هفته­ی سوم قرار شد آماده شیم بریم حموم.

برای همه طبیعی بود، حموم عمومی رفتن. می ترسیدم. تا حالا ندیده بودم. با فلاکت و بدبختی و خجالت با دو سه تا احمق دیگه دوش گرفتم و از برخورد آب با بدنم لذت بردم و نئشه شدم و نفهمیدم که دو سه تا کثیف روستایی داشتن با تعجب بهم نگاه می کردن، نمی تونستم خوش حالیم رو پنهوون کنم؛ مهم نبود.

آه! من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است.

لباس که پوشیدم، فهمیدم بوی تعفن یعنی چی. مجبور بودیم همونا رو بپوشیم.

عادت داشتم بعد از حموم چند دقیقه بدون لباس راه برم که رطوبت بدنم خشک شه. برای اولین بار که مجبور شدم پای خیسم رو بکنم توی پوتین عرق کرده­ی بد بو حالم بد شد و عق زدم.

**********************************************

روز بعد ولادت امام رضا(ع) بود؛ من به دلایلی شخصی و روحی از تولد حضرت شادمان بودم و شعفی درونی رو حس می­کردم. خیلی خوش حال بودم و بیدار باشِ کله ی سحر و بیدار کردن یه عده که از نشئگی تریاک شب قبل نمی تونستن بیدار بشن و نظافت آسایشگاه و مرتب کردن تخت ها و به خط شدن، نمی تونست حسِ جذابِ ذهنم رو مخدوش کنه.

بالاخره مث هر روز، مث یه ارشد سخت گیر آماده صبحگاهشون کردم و به طرف میدان راه افتادیم.

-         یک، دو، سه؛ یک؛          یک، دو، سه؛ دو؛                   حالا ضرب پا... شله

-         فرهنگ عمران، مو پام درد مکنه.

-         پشت سر ما راه بیا، دور نشی ها.

-         حالا ضرب پا...               یک، دو، سه؛ سه؛

منم؛ می شنوی؟ داشتم خشن می شدم با پوستی از بی خیالی و دل بستگی به فضای جدید. مثل این که خبری نبود؛ قرار نبود تموم بشه. شوخی بدی بود.

رسیدیم میدان صبحگاه.

-         گردان به جای خود.

-         خبــــــر دار.

تکرار و تکرار؛ فرمانده از بالای جایگاه اعلام کرد:

-         دسته ی موزیک به جای خود، قدم رو...

-         بام بام بام بَم؛ بام بام بام بَم؛ بام بام بام بَم...

دسته ی موزیک که جاشو پیدا کرد، شروع کرد به نواختن گل پامچال و دو سه تا آهنگ 6 و 8 ؛ بغضم گرفت از این همه شادی، این همه شور، این همه موسیقی... از فضا بریدم و فراموش کردم کجام؛ از احساس این که بعد دو سه هفته یکی از نیازهای درونی و ذاتیم پاسخی شنیده بود، تو پوست خودم نمی گنجیدم؛ اشکم راه افتاد، سیخ وایساده بودم و فیش فیش دماغم اذیتم می کرد؛ نمی تونستم اشکم و دماغم رو پاک کنم؛ ارشد بودم و صف اول، ستون اول جایی بود که فرمانده تیپ منو به راحتی می دید؛ نمی تونستم تکون بخورم؛ خبردار یعنی همین...

موزیک تموم شد و صف آماده ی بدورو شد. کناریم که فارسی نمی تونست صحبت کنه، زیر لب یه چیزی گفت که فقط فهمیدم ابراز هم دردی بود. اشکم و دماغم رو پاک کردم و نگاهم رو از همه مخفی کردم. زیر چشمی به بقیه نگاه می کردم و قرمزی چشم هاشون رو می دیدم؛ یعنی اونا هم؟

یک نفر از گروهان مسعوداینا اومد کنارم و گفت:

-         دلم می خواد بترکه.

-         اوهوم. منم.

-         کی تموم می شه؟

اسمش مجید بود؛ مجید شمس ...

دلم هوای آزادی کرده بود و نمی تونستم نفس بکشم. می خواستم تنها باشم، حتی یک لحظه تا با خیال راحت زار بزنم و گریه کنم.

همه رفتن به سمت آسایشگاه.

-         ده دقیقه فرصت دارین آماده شین برای کلاس حفاظت. ارشد، ده دقیقه دیگه..

-         بله سرکار.

اعصابم داغون بود و حوصله­ی هیچ کس رو نداشتم. بعد از این که همه بیرون رفتن و آماده شدن، طبق معمول دو سه نفر که ادعای لاتیشون می شد و رفتاری روستایی داشتن، دردسر درس کردن، باهاشون درگیر شدم و لات بازی در آوردم و با زور انداختمشون بیرون. یک نفر که قد بلندتری داشت، جلوم ایستاد و گفت:

-         تو ارشدی یا اششک؟

-         چی می گی، زر نزن؛ برو گمشو بیرون و گرنه خواهر مادرتُ یکی می کنم.

-         هیچ گوهی نِمِتِنی بخوری.

-         چخه دهاتی کثیف، برو گمشو بیرون.

معنی حرفش رو نفهمیدم؛ منتهی معلوم بود که معنی خوبی نمی داد؛ باهاش یقه به یقه و درگیری و زد و خورد، این قدر زدمش که نفسش بالا نمی اومد؛ حرص همه ی این روزها رو سرش خالی کردم؛ دست و پاهام به اختیارم نبود، فقط به طرفش پرت می شد. ده نفری اومده بودن منو بگیرن؛ ولی کسی حریفم نبود. این من نبودم که در حال دعوا بودم؛ خشم فروخورده ای بود که وحشی و سرکش شده بود.

کار به فرمانده گروهان رسید و اون هم دستور داد سرگروهبان واحد، ناصر محمدی، منو تنبیه کنه.

همه توی صف منتظر و مبهوت بودن و دو نفر هم اون بدبخت رو به سمت درمونگاه می بردن. سرگروهبان واحد صدام کرد و بهم گفت:

-         این جا جای لات بازی نیست؛ دستور میدی و پاش می ایستی؛ اگر کسی گوش نکرد، به من یا فرمانده گروهان می گی...

من کار بدی نکرده بودم؛ فقط دقِ دلم رو خالی کرده بودم. مهلت جواب دادن نداشتم و فقط سوزش سیلی یه گروهبان دوم کادری احمق رو روی صورتم احساس کردم و بعد هم اشکام رو همراه شخصیتم روی زمین دیدم که بی اختیار می اومد و زمین رو خیس می کرد؛ ساکت و مغموم... غرورم جریحه دار شده بود.

اون روز هم مثل همه ی روزها گذشت. فقط برای من دستاوردی داشت که عجیب بود؛ همه ازم می ترسیدن و فهمیده بودن جنسم باهاشون فرق می کنه.

سرباز کتک خورده با دست و صورتی باند پیچی اومده بود توی آسایشگاه؛ رفتم جلوش ایستادم و با نگاهی معنی دار ازش عذر خواستم و بهش فهموندم که حواست رو جمع کن.

 

شب وقت پرکشیدن من بود ولی نایی برای بیدار موندن نداشتم. به نگهبان گفتم منو ساعت 3 بیدار کن.

هنوز چشم هام گرم نشده بود که یکی اومد کنار تختم و گفت:

-         ارشد، ساعت 3 صبحه؛ بیدار می شی؟

-         ممنون

بلند شدم و سنگین و بی حس تلو تلو خوران راه افتادم به سمت دستشویی ها. با خیال راحت و تنها دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم و لباس هام رو پوشیدم. کاری برای انجام دادن نداشتم؛ به سمت دکل برق فشار قوی وسط پادگان رفتم و کنارش نشستم و با خیال راحت گریه کردم و گریه کردم و به سال 75 فکر کردم که برای اولین بار پام رو توی بجنورد گذاشتم. عمران عمران ورودی 75، حس دانشجو شدن و لذت درس خوندن والبته درس نخوندن. یاد حمید ابراهیمی افتادم و حمید رضوی و ایوب آذرگون و سعید ابریشمی و کامران و کامبیز نظام دوست و کامران شاه نعمت اللهی و حسین محسنیان و محسن عبداللهی و مسعود کسنوی و امیر مهاجر و رضا مبهوت و مسعود کاشانی و صالح نائبیان و رضا رادورسانی و محمد نیک پور و مهام مهیمنی و مرجان نعیمی و سامه شادلو و عالیه رزمی و لیا شادکامی و فریبا ریحانی و ارمغان آستارایی و تمام هم ورودی های عمران والکترونیک. به شهری که سرنوشتم رو عوض کرد و من رو به یگان ویژه استان خراسان فرستاد.

دلم گرفته بود و گریه می کردم.

یک ساعتم تمام شد و بلند شدم و با وزنه های دو تنی که انگار به پاهام بسته بود، راه افتادم به سمت آسایشگاه؛ به دیوار نگاه کردم که از پشتش صدای رفت و آمد ماشین های آزاد می­اومد و سیم خاردارهایی که با رنگ زرد چراغ های اتوبان چشمک می زد و صدام می کرد.

کفش هایم کو؛ چه کسی بود صدا زد سهراب؟

**********************************************

حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز رو نداشتم. اما ظاهرم متفاوت و مشتاق بود.

مسعود و نیما عیدی وقت نهار اومدن پیشم و گفتن بیا پیش ما نهار بخوریم. رستوران اونا بهتر بود؛ رستوران ما ریگ های کنار زمین چمن بود و هر کس بلند می شد و خودش رو می تکوند، مشتی از غبار روی غذا می نشست و با لذت و اشتیاقی دو چندان می خوردیم. اما رستوران مسعود و مجید و فرزاد و نیما کنار درختای بدون برگ بود که جوی فاضلاب از کنارش رد می شد و فقط سایه ای داشت به اندازه ی کف دست و زیر پا هم به جای ریگ، سیمان شده بود. اسمشو گذاشتیم ((کمپ عبدالبرات)) و شد نهارخوریمون.

دنبال شادی های لحظه ای و فرصت هایی برای خنده می گشتیم. پیدا می کردیم؛ لهجه ها رو مسخره می کردیم و اداشون رو در می آوردیم و غش می کردیم از خنده و ناخواسته به روحمون خنجر می زدیم و داغون می شدیم.

صبح ها طبق معمول هر روز بلند می شدم، گریه می کردم و خالی می شدم.

یک روز صبح حدود ساعت 3:20 دقیقه بود که مسعود رو دیدم سلانه سلانه به طرف دستشویی ها می رفت؛ صداش کردم:

-         سرکار، بیا این جا.

سریع اشکام رو پاک کردم و گفتم:

-         کجا می ری نصفه شبی؟

-         پس تو این جا گریه می کنی؟

-         آره؛ قیافم تابلوی؟

-         نه؛ منم پشت دستشویی ها می شینم و گریه می کنم و یاد دانشگاه فردوسی مشهد می افتم و روزهایی که تباه شدن.

-         بیا بشین؛ این جا جا هست.

-         عجب دکلی؛ چه قصری داری.

-         منو به قصرت دعوت نمی کنی؟

-         چرا؛ بریم بازدید کنیم.

خندیدیم و راه افتادیم و خندیدیم و بغض هامون رو فرو خوردیم.

 

حبابی کشیدم دورم؛ نشکن و سخت و اگه کسی می خواست بشکندش، می شکستمش گرگ وار.

سنگ صبور روستایی هایی شدم که حرف هاشون رو نمی فهمیدم. از کاه گل نم زده ی سقف خونشون تو رو روستا می­گفتن و دغدغه­ی این که امسال کسی نیست درستش کنه و دخترهای روستا که چشم به راهشونن و بچه هاشون. اکثرا 18 ساله هایی متاهل بودن و دو سه تا بچه داشتن. از گندم های درو نشده می گفتن و اسب و قاطرها و مرغ خروس هاشون.

روی تختم نشسته بودم و گوشه ی آسایشگاه رو قرق کرده بودم. داشتم با فرزاد و مسعود از خاطراتم می گفتم و این که خونه ی پدرو مادرم پونکه که یه نفر از دو سه تا تخت اون طرف تر گفت:

-         یره تهروون عجب شهریه.

-         مگه تهران بودی؟

-         تهرون زندگی مِکِردُم. پونک بودُم.

باورم نمی شد یک نفر می دونست من کجا زندگی می کردم؛ خدایا شکرت.

-         مو با هم شهریم تو پونک زیاد مِرفتیم.

-         چیکار؟

-         رو وانت داییم سیب زمینی پیاز مِفروختیم. زنا از پنجره مو رو نگا مِکِردن؛ چه حالی مِداد.

این هم هم شهری. دوباره بغضم گرفت. با قهقه ی مسعود و فرزاد به خودم اومدم و خندیدم. فرزاد با دماغ خنده دارش رو کرد به من و گفت:

-         تو مرض داری با اینا حرف می زنی؟

-         خوش حال شدم؛ گفتم لابد هم شهریمه.

-         خاک برسرت.

تکیه کلام فرزاد بود و به هر چیزی که می رسید می گفت: خاک برسرت، خاک برسرش، خاک بر سرمون.

از حرف زدن درباره ی پدر و مادر و تهران یاد همه کردم و دلم صد برابر گرفت. بلند شدم و به طرف تلفن راه افتادم ولی طبق معمول پشیمون شدم و ترجیح دادم بی خبری رو حفظ کنم. بی خبری؟

**********************************************

عصر روزی های آخر شهریور بود که اعلام کردن، فرهنگ عمرانی ملاقات داری در دژبانی.

من؟ ملاقات؟ باورم نمی شد. کی تونسته بود پیدام کنه؟ می ترسیدم.

به طرف دژبانی راه افتادم و پاهام نای رفتن نداشت؛ خودم رو می کشیدم ولی مشتاق بودم ببینم کیه. از بالا دژبانی رو نگاه کردم ولی نمی تونستم ببینم.

با هر بدبختی بود، به دژبانی رسیدم.

خواهر بزرگم، سارا، بود همراه شوهرش و2 تا بچش.

خدایا چیکار کنم؟ فرار کنم؟ می ترسیدم؛ اینا این جا چیکار می کنن؟ اینا که کانادا بودن؛ مشهد چیکار میکنن. اونم این جا.

خواهرم از دور دست تکون می داد و منم سعی می کردم بهتم رو مخفی کنم و بی خیال باشم؛ انگار نه انگار اتفاقی افتاده.

-         سلام

-         سلام شما این جا؛ منو ... از کجا... کانادا ... مشهد...

-         از هم خونه ای هات تو بجنورد پرسیدیم. قسمشون دادیم؛ نمی گفتن. این قدر مامان گریه کرده که نگو

-         اونا گفتن؟ اونا که نمی دونستن...

-      فقط گفتن زنده ای؟ خیلی گشتیم تا پیدات کردیم. فرهنگ این چه کاری بود کردی؟ مگه جرمی کردی؟ چرا بی خبر؛ خب مث آدم می گفتی دارم می رم سربازی.

-         حوصله نداشتم.

-         حوصله ی چی رو؟ چیزی لازم نداری؟

-         نه ممنون.

-         دستات چرا این طوریه؟

-         کرم داری؟

-         صبر کن؛ آها بیا یکم مونده ولی برات میاریم؛ پول نمی خوای؟

-         آهای سرکار وقت ملاقات تمومه.

-         الان الان.

وقت ملاقات تموم شده بود و باید بر می گشتم به همون دنیای کثیف. بعدها خواهرم بهم گفت اون قدر بوی گند می دادی که نمی تونستم نزدیکت بیام. بویی که من بهش عادت کرده بودم.

برگشتم بالا و با موجی از سوالات رو به رو شدم:

-         کی بود؟ چی برات آوردن؟

-         خواهرم؛ هیچی.

-         مشهدن؟

-         فکر کنم. از کانادا اومده بودن.

-         چه دروغ ها.

راست می گفتن دروغی بیشتر به چشم نمی اومد؛ برای کسی که از روستاهای طبس و کاشمر و اسفراین و قوچان آمده بود و نمی­دونست تهران کجاست، کانادا دروغی بیش نبود.

**********************************************

ماه سوم آموزشی شروع شده بود و قرار بود اسلحه تحویل بگیریم. سنگین بود ولی ژستی داشت فراخور حال و هوای اون روزها؛ یه ژ3 سنگین درب و داغون که صدها یادگاری از هزارها سرباز قبلی روش نوشته شده بود: پ خ 63؛ نبود 15 ماه دیگه؛ نوشتم یادگاری از سرباز وظیفه تا بماند یادگاری؛ گشتم نبود، نگرد نیست و مزخرفاتی این شکلی که از گونه ای به اسم سرباز بر می اومد.

نرمش و ورزش های خاص اسلحه شروع شد و ورزیده می شدیم؛ هر روز از روز قبل ورزیده تر.

چند روزی بود که فراموش کرده بودم؛ بیرون رو و همه ی بیرونی ها رو. از فکر دویدن دور زمین چمن و بدو بایست های بی وقفه تنم می لرزید ولی وقتی تموم می شد، باورم نمی شد که من بودم که دویدم و این مسافت طولانی رو پشت سر گذاشتم. همه می دویدن و خوش حال بودن از زود رسیدن؛ گرچه پاداشی جز دوباره دویدن و سه باره و چهار باره دویدن نصیبشون نمی شد ولی باز هم با مشت و آرنج همه رو کنار می زدن که نفر اول باشن؛ غریب بودن و غیرقابل درک.

-         با شماره سه همه می رین روی مسجد.

من از ارتفاع می ترسم.

-         با شماره سه همه بر می گردن پایین و به خط می ایستن.

من از پایین اومدن از نردبان لق و شل و ول می ترسم.

-         با شماره سه همه می میرن.

من از مردن می ترسم.

-         با شماره سه همه زنده می شن.

من از زنده شدن می ترسم.

همین بود و هیچ. حسین تقوی با اون جثه ی کوچکش فرز و تر وتازه بود و ابایی نداشت از جهیدن و پریدن و بالا رفتن و پایین اومدن؛ فقط تکیه ی کلامش این بود که نباید کم بیاریم.

من کم آوردم؛ وقتی قیافه ی یک روستایی سبزواری، حمید مسکنی، رو می دیدم که تاپاله ای از گوشت و چربی بود و برای گرفتن یک ذره غذای بیشتر زار می زد. حالم بد می شد و دلم می خواست غذامو با ظرفش بدم بخوره، کم می آوردم.

اون جا من هم از همین قماش به حساب می اومدم و رفتار متفاوتی با من نداشتن.

بالا و پایین اومدن پرچم نشون می داد که روزها دارن می گذرن؛ اما من هم در حال گذشتن بودم، گذشتن از مرز زندگی و گذشتن از شخصیتی به نام من.

مسعود هر روز بیشتر می رفت توی خودش و فرزاد رنگ عقب مونده های ذهنی رو می گرفت. مجید می خندید و حسین سرش و تکون می داد و من هم سگ تر می شدم و هارتر.

مسعود کفاش قد بلندی داشت و کند ذهن بود؛ صف اول رو به هم می ریخت و رژه رو خراب می کرد و به خاطر اون روزی صدبار تنبیه می شدیم. حرکات خنده داری داشت و قرار بود رضا اسدی بهش رژه یاد بده ولی تو کتش نمی رفت که نمی رفت. رژه رو مثل بال زدن خرمگس انجام می داد و با آستین دماغش رو پاک می کرد و شده بود سوژه­ی خنده­ی ما؛ ادای مسعود کفاش نقل محفل های ده دقیقه ای مون بود و بهش می خندیدم و ریسه می رفتیم. مسعود کفاش هم عصبانی می شد و زورش به فرزاد می رسید و چشم هاشو از حدقه در می آورد و از خودش دفاع می کرد:

-         یره مو بد رژه مُوروم؟

-         نه یره؛ تو خود نظامی.

-         شما نِمِدِنین؛ یاد نِدِرین.

راس می گفت؛ ما نمی دونستیم. اونا تقصیری نداشتن؛ ما نفهم بودیم. خیلی طول نکشید که فهمیدیم که ما نفهمیم؛ اونا کاملا عادی بودن.

 

خسته بودم؛ شب بود و همه داد می کشیدن تلفن داری، تلفن داری.

دیگه کی ممکن بود باشه؟ خدایا به خیر بگذرون.

با ترس به سمت آسایشگاه رفتم؛ گوشی رو برداشتم و صدای مادرم رو از پشت خط شنیدم که بغض دو سه ماهش رو نگه داشته بود.

-         کجایی؟

-         هستم.

سرم پایین بود و کف سرد آسایشگاه نشسته بودم؛ فقط یه نگهبان بود که سرتا پا به گوش ایستاده بود ولی از نگاهش پیدا بود که چیزی از حرف هامون نمی فهمه. طبق معمول اشکم سرازیر شده بود و دلم تنگ بود. حرف هایی بود که بعد مدت ها بی خبری باید عنوان می شد؛ گرم صحبت بودیم که در آسایشگاه با هجمه­ی وحوشی افسارگسیخته باز شد و همه با سر و صدای زیاد و اصواتی انکر داخل اومدن؛ روش همیشگی شون بود و چیزی هم جلودارشون نبود؛ مادرم تعجب کرده بود و باورش نمی شد این جا تیمارستان نیست. عصبانی بودم و گرگرفته­؛ با تمام توان داد کشیدم:

-         خفه...

همه ساکت شدن و بعد از چند لحظه دوباره همهمه ها شروع شد؛ دیگه صدایی نمی شنیدم. مجبور شدیم قطع کنیم.

دوباره صدامو انداختم سرم و از ته دل داد زدم:

-         صدای هر کی در بیاد، مادرش رو به عزاش می نشونم.

آوردن اسم مادر برای خرغیرتی های روستایی یکم سنگین دراومد. موج نارضایتی کاملا پیدا بود؛ ترسیده بودم. کفتاروار منو نگاه می کردن تا در یک لحظه غفلت گوشتام رو تکه تکه کنن.

-         یره به مادرامان چکار داری؟

-         خفه...

از آسایشگاه اومدم بیرون و به سمت دفتر گروهان رفتم؛ حالم بد بود و از فرط دلتنگی دنبال جایی می گشتم که بشینم؛ تو آسایشگاه هم نمی تونستم برم؛ خطرناک بود. از جلوم مربی واحد، قنبری، دراومد و گفت:

-         چته چرا برافروخته ای؟

نمی خواستم حرفی از دلتنگی بزنم و گفتم:

-         تو آسایشگاه حرفم شده؛ حوصلمو سربردن؛ حرف گوش نمی دن.

-         خب تنبیهی نگهبانشون بذار.

-         دیگه چقدر؟ یک هفته اس یارو رو نگهبان گذاشتم؛ ککش هم نمی گزه.

-         الان برو به خطشون کن؛ درستشون می کنیم.

برگشتم تو آسایشگاه و گفتم همه به خط؛ همین الان.

هیچ کس از 200 نفر از جاش تکون نخورد؛ جو بدی بود؛ شورش یعنی همین. تا قبل این، تا سه نشمرده بودم، همه می رفتن بیرون؛ نمی دونستم باید چکار کنم. درست همین موقع قنبری اومد تو آسایشگاه و به صورتی کاملا مصنوعی سر من داد کشید و گفت:

-         مگه نگفتم تا دو دقیقه ی دیگه همه بیرونن؟

-         چرا دارن آماده می شن. بشمار یک . . .

باید کاری می کردم؛ جنمی نشون می دادم و زهر چشمی می گرفتم؛ با هر جون کندنی بود همه اومدن بیرون ولی کسی به فرمان نبود. بهترین تنبیه بشین پاشو بود.

من روی تپه ایستاده بودم و مربی کنارم؛ قرار شده بود من بشمرم. شمردم و همه برای این که زودتر به آسایشگاه برن شروع کردن به نشستن و بلند شدن.

-         250 . . . 350 . . . 1000 . . . 1200 . . . 2000

اشک همه دراومده بود ولی کم نمی آوردن. تنبیه خوبی بود ولی من عذاب کشیدم و دلم برای این گرگ ها سوخت. پشیمون شده بودم. کاش این کار رو نمی کردم. اون شب گذشت و نارضایتی هم چنان باقی بود. شب بعد همین آش و همین کاسه. عصبانی بودم و حوصلم سر رفته بود؛ به مربی اشاره کردم آتیش ها از گور کی بلند می شه. اونم نامردی نکرد و افتاد به جون یکی از سربازها و تا می خورد، زدش. دستش شکست و یک هفته مرخصی استعلاجی گرفت. ولی حرف من به کرسی نشست.

تازه بعد دو روز وقت کرده بودم به مادرم فکر کنم.

 

همه چیز آزار دهنده بود و کلافه کننده. گاهی سرگروهبان واحد، استوار مهدی زاذه، وقت نهار بالای سرمون می ایستاد و می گفت تا سه می شمرم و بعد ظرف غذاتون رو رو زمین برعکس می کنید.

-         بشمار یک.

ده قاشق با زور پایین می رفت.

-         بشمار دو.

نفس بالا نمی اومد.

-         بشمار سه.

به غذای روی زمین نگاه می کردم و به ده قاشق برنجی فکر می کردم که هنوز گوشه­ی لپم بود. کامل بلند نشده بودیم که مثل شمر ذالجوشن دستور می داد:

-         بشمار سه دور زمین فوتبال رو می زنی و میای این جا و غذاها رو از روی زمین جمع می کنی.

کاش اون ده قاشق رو هم نخورده بودم.

 دیگه برام مهم نبود. شکنجه های روحی این جهنم جاری به حدی بود که آزارهای جسمی جایی حساب نمی اومد.

به قول شریعتی بزرگوار:

اوه چه می کشم!!

چه خیال انگیز و جان بخش است ((این جا نبودن))!

**********************************************

پنج ماه از شروع آموزش گذشته بود که اعلام کردن هفته ی بعد قراره بریم اردو و بعد پایان دوره و بعد جشن سردوشی.

ترسناک بود؛ از اردوی آموزشی چیزهایی شنیده بودم که مو به تن آدم سیخ می کرد. خشم شب و نگهبانی و خاک و کوه و سختی و میدان تیر و هزار بدبختی جدید. ولی به هر حال از حس این که تنوعی ایجاد می شد، راضی بودم.

چند روز قبل از راه افتادن مدام در حال تقویت جسمی بودیم و من و مسعود و فرزاد و حسین و حامد و مجید سعی می کردیم، ورزیده و ورزیده تر بشیم؛ یک نفس 5 دور پادگان رو می دویدیم و بعد هم بدون خستگی نرمش های سنگین.

 

بالاخره راه افتادیم. سوار اتوبوس شدیم و با کیسه ی انفرادی و پتو و اسلحه و کنسرو و بیل و بیلچه و چراغ قوه به طرف شاندیز و اردوگاه آموزشی ثامن حرکت کردیم.

می ترسیدم و احساس ناامنی می کردم.

رسیدیم؛ کویری و خشک و لم یزرع؛ چادرها رو برپا کردیم و چپیدیم توش. سر و صدای فرمانده­ها می اومد که داد می کشیدن:

-         این جا برای استراحت نیومدین؛ همه بیرون.

اومدیم بیرون و بدو بایست های متوالی؛ پشت این تپه، پشت اون کوه و هزار فضای دیگه برای دویدن. اجازه ی درآوردن پوتین ها رو نداشتیم و داشتیم از گرما می پختیم. سه روز با همین وضعیت گذشت و حتی شب ها هم نباید پوتین ها رو درمی آوردیم؛ هر لحظه احتمال خشم شب می رفت و وقت پوشیدن لباس و پوتین نداشتیم.

یک شب مقرر شد نگهبان باشم؛ نمی دونم نگهبان چی ولی بد نبود؛ شب تاریک و تنها و محیا برای فکر کردن؛ پشت سرم قبرستون بود و البته کمی ترسناک. خیالم به اسلحه ی خشاب پر گرم بود و از فکر این که ممکنه به روح ها هم شلیک کنم، خندم می گرفت. همه جا ساکت و آروم بود و همه از فرط خستگی خواب خواب بودن. دور و برهای چادر فرماندهی حرکات مشکوکی به چشم می خورد، احساس کردم وقت خشم شبه.

طولی نکشید که تمام آژیرها به صدا در اومدن و ماشین ها با سرعت به طرف چادرها حمله ور شدن و تیراندازی های رگباری شروع شد و خلاصه تشنج و تشنج. هر کس از یه گوشه داد می کشید و جیغ و سرصدا و فریاد عقده های فرمانده ها از همه طرف به گوش می رسید. خدامو شکر کردم که نگهبانم و کسی دنبالم نمی دوه و کنار گوشم تیر نمی زنه.

سربازها می دویدن و بی هدف فرار می کردن و از هر طرفی می رفتن، به کمینی می خوردن. وضع بدتر و بدتر می شد. بعضی ها که مثلا زرنگ تر بودن و شب پوتین هاشون رو درآورده بودن، با پای برهنه روی خارها و آت و آشغال ها می دویدن و فریاد می کشیدن. یه عده هم که فکر می کردن واقعا عراقی ها حمله کردن، گوشه کنارها قایم شده بودن و مثل بید می لرزیدن. خندم گرفته بود و دلم برای همه می سوخت.

وضعیت تا یک ساعت طول کشید و حالا وقت حساب پس دادن بود. من که از بالای تپه همه رو نگاه می کردم، می فهمیدم که چی دارن می کشن؛ همه می لرزیدن و پاهای خونی و سر وضع پرخاکشون منو یاد تصویرهای برگشتن از خط مقدم جبهه می انداخت.

-      اونایی که لباسشون مرتبه و اسلحه همراشونه، این طرف. اونایی که وضعشون مرتبه و اسلحه ندارن این طرف؛ اونایی که وضعشون مرتبه و پوتین نپوشیدن این طرف و ...

خلاصه تا صبح همه دویدن؛ منهای کسایی که مرتب و کامل بودن. بعضی ها هنوز دنبال عراقی ها می گشتن و بعضی ها هنوز بیدار نشده بودن و فقط با خیل جمعیت دویده بودن. خنده دار بود و گریه دار.

 

فردای اون روز همه با خنده راجع به شب وحشتناکشون صحبت می کردن و سعی می کردن کسی نفهمه که کم آورده بودن و گریه می کردن؛ ولی من تک تک بچه ها رو دیده بودم.

چهار روز به همین منوال گذشت و زندگی در شرایط سخت چیزی جز این نبود؛ همه مثل بزکوهی از کوه ها بالا و پایین می رفتن و انگار نه انگار؛ ولی من که از ارتفاع می ترسیدم، نمی تونستم به راحتی از کوه پایین بیام. بقیه کمکم می کردن و دلشون به حال بچه شهری بودنم می سوخت. دو سه نفری منو رو دوششون می گرفتن و مثل آهو به سمت کوهپایه می دویدن.

روز پنجم که روز تیراندازی هم بود و خیلی خسته بودیم، دیگه وقت درآوردن پوتین ها بود ولی جرئت نمی کردم درشون بیارم؛ وقتی پوتین هامو درآوردم، از شدت بوی فاضلابی که ازشون بلند می شد، پشیمون شدم. سراغ کمپ مسعوداینا رفتم؛ خوش گذشت؛ مهمونی توی این شرایط هم مهمونی بود. خسته و داغون بودیم. به نظر می اومد وقت برگشتنه.

شب بود که فرمانده گردان اومد و با پاش دیگ غذاها رو ریخت روی زمین و با فحش بد وبیراه اعلام کرد:

-         اتوبوس ها برگردن؛ اینا باید تنبیه بشن و پیاده برگردن پادگان.

همه ترسیده بودن و یه عده هم از فرط گرسنگی به غذاهای ریخته شده رو زمین هجوم آورده بودن و می خوردن؛ صحنه ی رقت باری بود و منو یاد اردوگاه های لهستانی جنگ جهانی می انداخت. دوباره ادغام نگاه ما چند نفر به هم و تاسف خوردن و تاسف خوردن.

پیاده راه افتادیم به سمت کوه های شاندیز و بالا رفتیم و بالا رفتیم و بالاتر. نصفه های شب بود و ما هنوز راه می رفتیم و از پادرد تلوتلو می خوردیم.

وضعیت یکسانی بود و همه حالشون بد بود و نای حرف زدن نداشتن. پشت سر هم راه می رفتیم و به هیچ چیز فکر نمی کردیم. مسعود جلوی من بود و گاهی زیر لب حرفی می زدیم و به حال روزهای سرشده با این عوضی ها تاسف می خوردیم. فرمانده گروهان کنارم اومد و گفت:

-         یک بار دیگه صداتونو بشنوم، می فرستمتون اون دنیا.

-         بله قربان.

با شیطنت خندیدم و دوباره شروع کردیم که احساس کردم برقی از چشم هام پرید و دیگه چیزی نشنیدم. مسعود پرید هوا و با سرعت دور شد. تا چند ثانیه توی این دنیا نبودم و نمی دونستم چه اتفاقی افتاده؛ فقط روی زانوهام افتادم.

فرمانده دوباره کنارم اومد و گفت:

-         تا حالا کسی تو گوشت تیر مشقی نزده بود؛ نه؟

-         بله قربان.

از گوشم خون می اومد و سرم سوت می کشید. دوباره با جریان هم مسیر شدیم. چشم هام رو می بستم و در حین راه رفتن می خوابیدم. کوله پشتی هم دیگه رو می گرفتیم که زمین نخوریم و از مسیر خارج نشیم. ده دقیقه من می خوابیدم و ده دقیقه مسعود.

تا حالا همه شکلی خوابیده بودم؛ الا همین شکل.

صبح دیگه کسی به اختیار خودش نبود و گرمای روز و بی خوابی و خستگی دست به دست هم می داد تا صف مثل مار زخم خورده به خودش بپیچه و از مسیر خارج بشه. فرمانده ها هم توی ماشین های شاسی بلند نشسته بودن و گاهی دادی می کشیدن و صف رو از خواب بیدار می کردن.

نزدیکای ظهر به پادگان رسیدیم. اسلحه ها رو زمین می کشیدیم و تن بی حسمون رو.

بعد از رسیدن اولین کاری که کردم بریدن پوتین ها بود. پوتین به پام چسبیده بود و در نمی اومد. یه قیچی پیدا کردم و شروع کردم به بریدن پوتین. حس خوبی بود؛ هوای آزاد و رهایی.

**********************************************

وقتی داشتیم می رفتیم پایان دوره، سربازهای جدید وارد پادگان شدن؛ همه بوی ماهی و دریا می دادن؛ این بار از مازندران و گلستان. دلم هوای دریا کرد و دریا...

 

پایان دوره هم تمام شد و وقت برگشتن بود؛ دیر برگشتم. با یکی دو روز تاخیر.

تقسیم شدیم و من و ممد به گردان جوادالائمه(ع) رفتیم. مسعود و فرزاد قرارگاه و مجید و اصغر و نیما پشتیبانی. سعی در این بود که ما از هم جدا بشیم تا تهدیدی به حساب نیایم. جدا شدیم و اسلحه ها کنار رفت و سپر و باتوم و کیسه ماسک جاش رو گرفت.

هنوز هم ارشد بودم. نخاله ها جدا شدن و رفتن به تاسیسات، آشپزخونه، نگهبانی... و روزهای دیرگذر شروع شد.

 

صبح تا ساعت 9 گرفتار صبحگاه و ورزش بودیم و تا ساعت 2 باید اداری رفتار می کردیم و مرتب می بودیم؛ عصر هم بیکار بیکار و هیچ هدفی جز شمردن روزهای خدمت نداشتیم. 16، 17 ماه مونده بود تا تموم بشه.

تنها کارمون جمع شدن دور هم دیگه بود و گفتن و خندیدن و به ساعت نگاه کردن. نگاه کردن به سربازهای صفر که کارگری می کردن و کاری برای انجام دادن داشتن کمی حسرت زا بود. دیدن سربازهایی که برای برنج نهار مرخصی نمی رفتن، رقت بار بود وقتی با رضایت اعلام می کردن:

-         کجا بُرُم؟ این جه پَلو مِدن.

این طرز تفکر به سربازهای آشخور ختم نمی شد و همیشه به صورت موج در رفتار همه دیده می شد. فرزاد زده بود سر به مسخرگی و با رضا برهانی و مرادی و باشتینی و مسکنی و ... هم کاسه می شد و عین خودشون حرف می زد و مرتب ازشون می پرسید:

-         کی پَلو مِدن؟

-         کی مرغ مِدن؟

-         کی کوفت مِدن؟

اونا هم با سادگی تمام آمار آشپزخونه رو برای ما می آوردن و احساس می کردن خدمتی عظیم کردن.

یک روز ظهر همهمه ی عجیبی توی پادگان برپا بود و همه با خوش حالی با هم صحبت می کردن و داد می کشیدن:

-         یره ماهی، ماهی پَلو مِدن.

عجیب بود؛ ازدحام صف نهار دلخراش بود و غرور انسانی آدمیزاد رو جریحه دار می کرد؛ دلم نمی خواست برای نهار توی صف وایستم. همیشه با مسعود آخرین ساعت ممکن می رفتیم و اگر چیزی نصیبمون نمی شد، حداقل تحقیر نمی شدیم.

از بالا فرمانده های گردان رو دیدم که آستین ها رو بالا زده بودن و مستقیم به سمت رستوران می اومدن؛ در رستوران رو باز کردن و با نگاهی ملتمسانه و گربه وار به ماهی های بدبوی مونده نگاه کردن. فرمانده ی گردان آموزشی به سرباز مسئول تقسیم غذا رو کرد و گفت:

-         کمک نِمِخین؟

سرباز که کاملا آیین نامه رو می دونست، خیلی محکم ایستاد و گفت:

-         جناب این غذا فقط برای پرسنل نگهبانه؛ اگه شما هم امروز نگهبانید، در خدمتیم و گرنه به افراد اداری تعلق نمی گیره.

-         سخت نگیر؛ تو سرباز خودوم بودی.

-         من شرمنده ام.

نگاه کردن به فرمانده ای که کنف شده خوش حالم کرد؛ اما از فکر این که یک مرد برای غذا تمنا می کرد، تنم مور مور شد و لرزیدم.

دلم برای همه می سوخت و انزجار از صف غذا تا امروز در من باقی مونده و دلم نمی خواد برای غذا توی صف بایستم. هیچ وقت.

**********************************************

روزها به سختی می گذشت و ارتباطات ما چند نفر قوی تر و قوی تر می شد؛ هر کس مرخصی می رفت، بقیه مثل جوجه ی سم خورده دور خودشون می چرخیدن.

شب ها مسعود از آسایشگاه خودشون می اومد سراغم و بالای سرم می نشست و می گفت:

-         خوابم نمی بره.

-         منم.

-         بریم پشت دستشویی.

راه می افتادیم به سمت مکان همیشگی و تا نزدیکی های صبح حرف می زدیم و سیگار می کشیدیم؛ جای دنجی بود و دور از چشم افسر نگهبان و نگهبان های پادگان راحت بودیم. گاهی اگه مسعود هم نمی اومد، تنهایی می رفتم و کتاب می خوندم.

گاهی مسعود سراغم می اومد و با هم از دیوار می پریدیم و توی شهر به طرف مقصدی نا معلوم راه می رفتیم. لحظات شادی بود و حس خوبی داشتیم. من، مجید، نیما، فرزاد و مسعود تقریبا هر شب بیرون می رفتیم و ریسک می کردیم. خود خطر کردن هم دلپذیر بود و با این که مجبور بودیم چند تا نگهبان رو بپیچونیم و به چندتاشون باج بدیم و با نفس حبس شده از جلوی حفاظت رد بشیم، باز هم به خوشی آزادی هر چند کوتاه می ارزید و دلمون به همین سوپاپ های اطمینان خوش بود.

مسعود شب ها با نگاه و با اشاره دست به من می فهموند که وقت پریدن از دیواره و می رفتیم و هیچ بار شکست نخوردیم.

 

یک پنج شنبه شب برنامه ی دقیقی طرح شده بود و تصمیم بر این بود که من و مسعود ساعت 12 نصفه شب سر تعویض پست های نگهبانی بیرون بپریم و فردا ساعت 12 شب، یعنی جمعه با گشتی های میدان پارک برگردیم. طرح هیچ نقصی نداشت. با خوش حالی از دیوار پریدیم و رفتیم خونه ی مسعوداینا و مجید رو که مرخصی بود، دیدیدم و کلی صفا کردیم. فردا شب طبق برنامه ساعت 11:45 شب به میدان پارک اومدیم تا با خیال راحت همراه گشتی ها به پادگان برگردیم.

به میدان پارک یا به اصطلاح مشهدی ها فِلِکِه پارک رسیدیم؛ خبری از ماشین های مشکی دور میدوون نبود و انگار نه انگار که سه ماه تمام هر وقت شبانه روز رو که به گوشه میدوون نگاه می کردی، دو یا سه اکیپ یگوپ ایستاده بودن.

دور میدوون نشستیم و هر چند ثانیه مث احمق ها به هم نگاه کردیم و خندیدیم.

احساس می کردیم شادی اون بیست و چهار ساعت داره از دماغمون میاد. هیچ کاری از دستمون بر نمی اومد و راه چاره ای نداشتیم.

به پادگان زنگ زدیم و فهمیدیم ماموریت سه ماهه ساعت 11:00 تموم شده و همه ی گشتی ها به محل پادگان ها برگشتن.

فکری به ذهنم رسید؛ شنبه ها صبحگاه مشترک بود و همه برای صبحگاه به ستاد مشترک توی خیابون خیام می رفتن. زمان برگشت بهترین موقعیتی بود که می شد با اتوبوس ها به داخل پادگان رفت؛ منتهی مشکل این جا بود که ساعت برگشت به پادگان 9 صبح بود و نمی دونستیم تا اون ساعت رو چطور باید به صبح برسونیم.

مسعود گفت:

-         دوست یکی از دوستام توی رضاشهر خونه ی مجردی داره؛ می تونیم بریم پیشش.

-         خب؟

-         اسمش رو یادم نیست.

مسعود چند تا تماس این ور و اون ور گرفت و اسم طرف رو پرسید. با کلی خجالت سر بنده ی خدا خراب شدیم و از خواب بیدارش کردیم و اون هم که خلوتش به هم خورده بود، روی خوشی نشون نداد و ما هم با پررویی تمام موندیم. چاره ای نبود باید به در بی عاری می زدیم.

صبح زود به طرف خیابون خیام راه افتادیم و با دیدن اتوبوس های یگان ویژه برق شادی توی چشم هامون موج زد. با سرعت به سمت اتوبوس رفتیم و با افتخار به هم دیگه نگاه کردیم و احساس کردیم نجات پیدا کردیم.

همه از مراسم صبحگاه برگشتن و با تعجب ما رو نگاه می کردن. اتوبوس به سمت یگان راه افتاد و به در پادگان رسیدیم. من و مسعود از فرط خوش حالی دست هامون رو به هم زدیم و ایوللهی به هم گفتیم.

اتفاقا اون روز مشخص نبود به چه علت همه رو در پادگان پیاده کردن و دژبان شروع کرد به آمارگیری.

با بهت به هم دیگه نگاه کردیم و نگران شدیم. سرمون رو انداختیم پایین و توی شلوغی راه به جلو باز کردیم که دژبان بلند داد کشید:

-         کجا؟ بیایین این جا.

-         کی؟

-         شما دو نفر.

حس بدی بود. شکست خورده بودیم و داشتیم به سمت دژبانی برمی گشتیم که سوت دژبان ارشد به علامت ورود فرمانده ی تیپ به صدا در اومد. همه خبر دار ایستادن و من و مسعود که موقعیت رو مناسب دیدیم، به هم نگاه پرمعنایی کردیم و به سمت درخت ها دویدیم. پشت سرمون رو نگاه نمی کردیم. فقط جلو می رفتیم. دژبان که سعی می کرد، قیافه ی ما رو به ذهن بسپره، با چشم ما رو دنبال می کرد. پریدیم لای شمشادها و نشستیم.

معمولا فرمانده ی تیپ از در دژبانی رد و می شد و کاری نداشت؛ اما اون روز، روز گیر بود. پیاده شد و به همون دژبان گیر داد و گفت:

-         فرمانده ی قرارگاه، جناب زید، این دژبان به خاطر نامرتب بودن وضع ظاهری یک هفته می ره بازداشتگاه.

-         بله قربان.

دژبان که وضعیت فوق العاده مرتبی داشت، با تعجب به لباس های پلنگی اتوخورده و واکسیل و بند سفید پوتین ها و برگ سینه ی تا نخورده و کلاه کج مشکی براقش نگاه کرد و به سمت بازداشتگاه راه افتاد. توی راه بازداشتگاه که از کنار شمشادها می گذشت، بادقت نگاهی انداخت ولی ما رو نتونست پیدا کنه و با حسرت و حس از دست رفتن فراری هایی که می تونستن منجر به تشویق خوبی بشن، آهی کشید و رفت.

**********************************************

گاهی اوقات فشار روزهای سخت و رفتار عجیب و غریب بقیه اعصابم رو خورد می کرد و به خودم پناه می بردم و به هبوط دکتر شریعتی و گاهی هم کویر.

دلم گرفته بود و باور کرده بودم دیگه شوخی نیست و باید ساخت. هوا سرد بود و برف می اومد. شب که همه خوابیده بودن، جلوی در آسایشگاه می نشستم و به صدای برف گوش می دادم و برف های نشسته روی سیم خاردار رو نگاه می کردم و لذت می بردم از این همه زیبایی محصور در حصار و تصور می کردم که آیا واقعا دوباره پشت دیوارهای بلند این جا می تونم زندگی کنم و چیزی از زندگی انسانی یادم مونده؟

بعید به نظر می رسید. ((من)) از دست رفته بود و شده بود، جزیی از کل بی هدف. با همه دعوا می کردم و داد و بیداد می کردم و به اصطلاح سرتق بازی در می آوردم.

یک بار که حالم از همه چیز به هم می خورد، فرمانده گروهان، سروان طباخ، بالای سرم اومد. به روی خودم نیاوردم و توی دلم گفتم: اگه پا نچسبونم و احترام نظامی نذارم چی می شه. با تعجب نگاه کرد و گفت:

-         آموزش ندیدی؟

-         چرا قربان؛ ولی حالم خوب نیست و حوصله ندارم.

-         تا حالا نگهبانی ندادی؟

-         نه؛ متاسفانه.

-         فردا می ری قرارگاه و خودت رو به عنوان نگهبان تنبیهی معرفی می کنی.

مهم نبود. با قیافه ای جدی پا چسبوندم و احترام نظامی گذاشتم و توی دلم بهش خندیدم و گفتم: عقده ای.

انگار توی چهرم همه چیز رو خونده بود و فهمیده بود مسخرش می کنم و از ترس این که باهاش درگیر نشم، برگشت و گفت:

-         همین الان برو قرارگاه.

 

رفتم قرارگاه و خیلی بی خیال خودم رو معرفی کردم. افسر نگهبان که برق شادی توی چشم هاش موج زد و از فکر این که این بچه پرروی تهرونی رو در اختیار گذاشتن، خوش حال شد و سریعا لوح نگهبانی رو تغییر داد و من رو نگهبان آشغال ها گذاشت. توی دلم خندیدم و گفتم عقده ای تو هم حال کن.

نگهبان آشغال ها شدم و شب تا صبح دو سه نوبت نگهبانی دادم.

برام مهم نبود و مغرورانه به خودم می گفتم: مگه بقیه نگهبان نیستن؟ خب تو هم باش. تجربه ی خوبی بود. تا صبح پاسبخش و دو سه تا احمق دیگه اومدن بهم سر زدن که مطمئن بشن کم نیاوردم.

دم دمای صبح که سرما و بی خوابی داشت اذیتم می کرد و داشتم کم می آوردم. زانوهام به شدت درد می کرد که از دور مسعود و فرزاد رو دیدم که برگه ای رو تو دستشون نشون می دادن. سر در نمی آوردم؛ مرتب اشاره می کردن که دلت رو بگیر.

نگهبان تعویضی اومد و من رو سریعا همراه فرزاد ومسعود با آمبولانس به بهداری مرکز فرستادن؛ نمی دونستم چه اتفاقی افتاده.

مسعود گفت:

-      دلمون به حالت سوخت؛ با فرزاد نقشه کشیدیم و با وضع داغون به بهداری یگان رفتیم و گفتیم: نگهبان ضلع غرب حالش بده و وضع آپاندیسش وخیم شده و رو زمین داره غلت می زنه. بهدار هم دستپاچه شد و فرزاد هم داد و قال راه انداخت و وضع رو متشنج کرد؛ سریعا برگه اعزامت رو نوشت و به ما داد. افسر نگهبان هم ترسید و شکه شد. فرزاد زد زیر گریه که این بنده خدا سابقه ی آپاندیس داره و داره می میره. سریع همه چی هماهنگ شد و حالا هم این جاییم.

-         دکتر رو چکار کنیم؟

-         مهم نیست، می گی خوب شدی.

دکتر ناجا هم نوشت مسمومیت غذایی و دارو تجویز کرد و ما تا شب خونه ی فرزاد اینا رو به هم ریختیم. شب که برگشتیم، دو نفری زیر بغلم رو گرفتن و من رو روی تختم گذاشتن و به همه توصیه کردن داروی قوی خورده، سر و صدا نکنید.

بنده دارای پرونده ی پزشکی عریض و طویلی شدم و مشکوک به آپاندیس و هر وقت هوس می کردم می رفتم بیرون و فقط تاریخ برگه های اعزام رو عوض می کردم؛ 1 می شد 2 و 2 می شد 3 و 3 می شد 4.

**********************************************

ممد مدبر از مرخصی بر گشته بود و از خونه دلمه برگ مو آورده بود. ضیافتی راه انداختیم. سه چار نفری روی تخت نشسته بودیم و دلمه می خوردیم و به نگاه های متعجب سربازها نگاه می کردیم. می اومدن نزدیک و با دقت به ما ظرفمون نگاه می کردن. حاضر نبودیم حتی یه تعارف خشک و خالی بکنیم.

غذا تموم شد و ما سرمست از یک شادی دیگه بودیم که یکی از سربازها با تعجب نزدیک من اومد و انگار انسان نخستینی دیده، به من دست زد و با سرعت دستش رو عقب کشید و متعجب گفت:

-         علف می خوردین؟

نتونستیم جلوی خندمون رو بگیریم. خندیدیم و من که به شدت حرص می خوردم، از گوشه ی آسایشگاه ظرف آب رو برداشتم و تا جایی که می خورد، توی سرش زدم. ایستاده بود و مثل گاوی که به قطار نگاه می کنه، به من نگاه می کرد و نمی فهمید چه اتفاقی افتاده. دوباره پرسید:

-         علف می خوردین؟

 

چند شب بعد توی پادگان راه می رفتم که مسعود رو از دور دیدم. داد کشید:

-         اوهوی؛ علف می خوردین؟

خندم گرفته بود و کلافه بودم و از فکر زندگی با این احمق ها حالم بد بود؛ مسعود نزدیک اومد و گفت:

-         چته؟

-         دارم می میرم. بریم بیرون.

-         دیوارمون لو رفته. نگهبان مسلح گذاشتن پاش.

-         چکار کنیم؟

-         از آپاندیست چه خبر؟

خندیدم و خم شدم و عق زدم و داد و بیداد راه انداختم و گفتم:

-         آی دلم؛ آی دلم.

مسعود که مثلا دستپاچه شده بود بدو بدو به سمت آسایشگاه پشتیبانی رفت و امیر، راننده ی آمبولانسی رو که معروف به نعش کش بود، خبر کرد.

فرزاد هم زیر بغلم رو گرفت و با مجید منو کشون کشون به بهداری بردن. توی بهداری یه ظرف جلوم گرفتم و ادای حالت تهوعی ها رو در آوردم. تا بهیار سرش رو برمی گردوند ما چند نفر می زدیم زیر خنده و ریسه می رفتیم و بعد هم جدی دلم رو می گرفتم.

بهیار که یه گروهبان کادری تازه نفس بود، ترسید و سریعا آمبولانس رو اعزام کرد و تا در دژبانی اومد و آمبولانس آژیر کشون به سمت بهداری کل راه افتاد. این قدر خندیده بودیم که واقعا دلم درد گرفته بود.

به در بیمارستان رسیدیم و اون جا چند تا پرستار با تماس بهیار از پادگان و اعلام وضعیت اورژانسی منتظر من بودن. با تخت من رو به بخش بردن. مسعود می زد توی سرش و می خندید و می گفت:

-         بدبخت شدیم.

-         اینا جدی گرفتن.

پزشک کشیک سریعا دستور آزمایش داد و بعد از حاضر شدن آزمایش ها بالای سرم اومد و معاینم کرد و گفت:

-         دقیقا کجات درد می کنه؟

-         این جا دکتر. آی آی آی....

دکتر رو کرد به پرستار و داد کشید:

-         اتاق عمل.

من و مسعود و امیر به هم نگاه کردیم و ترسیدیم. من من کردم و گفتم:

-         دکتر، اون قدر هم جدی نیست. بهتر شدم.

صبح شده بود و هنوز اتاق عمل حاضر نبود؛ امیر که لهجه ی غلیظ تربتی داشت، رفت پیش دکتر و بعد چند دقیقه خوش حال برگشت و گفت:

-         درست شد بریم.

-         چی شد؟

-         گفتم ای بونه ی ننشو کرده، خوب مِرِه، دلواپس نباش.

-         خب، بنال.

-         یَرِگه دکتره هم گوفت، خودُوم مِدِنستُم. برش مرخصی استعلاجی مِنوِسُم.

سه روز مرخصی استعلاجی به دنیایی می ارزید و ارزید.

**********************************************

نزدیکای عید بود. بوی عید و هوای عید همه جا رو گرفته بود. دلم هوای تهران رو کرده بود و تحویل سال کنار خونواده رو. خواهرم زنگ زد و گفت:

-         ما امشب داریم می ریم تهران؛ می تونی مرخصی بگیری؟

-         نه؛ آماده باشه؛ نمی شه. حالا تا شب صبر کنید شاید فرجی شد. اگه نیومدم، شما برین.

تنها راه، گرفتن مرخصی استعلاجی بود ولی همه ی راه ها رو رفته بودیم. هر چی فکر کردم، به جایی نرسیدم. بچه ها همه گفته بودن فرار می کنیم؛ چند روز غیبت که مشکلی نداره.

با بچه ها نشستیم و فکر کردیم؛ مسعود کفاش از دور گفت:

-         مو یه راهی دِرُم؛ پنج هزارتومن مِفروشوم.

-         بگو ببینم چیه؟

-         اول رد کن.

مسعود گفت:

-         بهش بده اگه چرت بود، از حلقومش می کشیم بیرون.

-         بیا؛ دو تومن؛ خیرشو ببینی.

-         نه یره، ای که مُو مُوگوم، ردخور نِدِره.

-         خب حالا بگو اگه خوب بود، می رسه.

-         دو تا پنج تومنی ور مِدِری؛ باهاش بغلای پاتو مِکنی. دکترم فک مُکُنه کک زِدَدِت.

 

گرفت.

دکتر وقتی دید، از دور بهم اشاره کرد که بگیر این برگه رو بگیر برو خونه استراحت کن و کلی هم دارو بهم داد که ضد عفونی کنم. عین جذامی ها باهام رفتار کرد؛ تحقیرآمیز بود؛ ولی می ارزید.

شب به طرف تهران راه افتادیم. خوش گذشت. یک عید دیگه هم گذشت و وقت برگشتن شد.

تولد خواهرزادم بود؛ همه بودن و من در فرصتی مناسب دلگیرانه و با اکراه راه افتادم به طرف مشهد تا سرنوشتم رو به انتظار بشینم.


کلمات کلیدی:
 
پنجره
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤ 

--- در رو باز کن.

بوی زهم خون همه جا رو گرفته؛ احتمالا امروز جمعه‌ست.  میدونم « جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه»

--- در رو باز کن، صدای منو می‌شنوی؟

وقتی پشتش به منه می‌ترسم؛ داره به چی نگاه می‌کنه. داره به چی فکر می‌کنه؟ اون چاقوی آشپزخونه رو بذار زمین، چند بار تمیزش می‌کنی. چرا ساکتی؟

--- لعنتی الان شیشه‌رو می‌شکونم، بازش کن.

چقدر امروز بارون می‌اومد. چقدر امروز زیبا شدی. تصمیم داری چه‌کار کنی؟ به من بگو. می‌گن وقتی قراره بمیری چهرت نورانی می‌شه. شاید راست می‌گن.

--- ببین؛ گوش کن؛ غلط کردم.

این چه عادت گندیه تو داری؟ چرا از صبح تا شب را می‌ری و از شب تا صبح ساکتی؟

--- آخه من که کاری نکردم؛ لااقل بگو داری چه‌کار می‌کنی؟

صدای این لعنتی رو خفه کن. چقدر از زبون نفهمی این سگ زبون نفهم بدم میاد. معلوم نیست چرا پارس می‌کنه؟ گرسنشه، وقته بازیشه، چه مرگشه؟

--- به پیر به پیغمبر داد می‌کشم که همه‌ی همسایه‌ها بیان این‌جا.

صدای چیک چیک بارون هم که شده قوز بالا قوز. چقدر از این بو حالم به هم می‌خوره.

--- خواهش می‌کنم در رو باز کن.

بوی خاک‌اره و خاک نم گرفته، آرومم می‌کنه؛ چرا بارون امروز مثل همیشه من رو یاد یک روز خوب نمی‌ندازه؟

--- بسه. لعنتی می‌شنوی؟

اگه به من نگاه کنه می‌دونم امروز قراره چه اتفاقی بیفته. چشات نمی‌تونه چیزی رو از من پنهون کنه. برگرد.

--- دیگه نفسم بالا نمیاد. بازش کن.

چرا لاک‌پشت‌ها هیچ صدایی ندارن؛ چرا هیچ عکس‌العملی ندارن؟ گاهی احساس می‌کنی باید تنهاشون بذاری؛ فقط همین رو ازت می‌خوان. چه شباهت عجیبی.

--- به پات می‌افتم؛ بیا بیرون.

دیروز که سید این‌جا بود، به همه‌ی حرف‌هاش خندیدی. کاشکی معنی خنده‌هات رو می‌دونستم.

--- به خدا دیگه دست به تلفن نمی‌زنم. می‌شنوی؟

وقتی ازت پرسیدم که چرا به این زبون بسته غذا نمی‌دی، فقط خندیدی و گفتی حالا یه سگ بهتر دارم.

--- هر کاری بگی انجام می‌دم. خواهش می‌کنم.

بوی خون منو یاد ویار می‌ندازه؛ باید همین شکلی باشه. هوس می‌کنی اما حالت ازش بهم می‌خوره.

--- دیگه ازت نمی‌پرسم به چی فکر می‌کنی. قول می‌دم.

انگشتت رو از روی دماغم بردار؛ باشه ساکت می‌شم.

--- دیگه هیچی ازت نمی‌خوام؛ فقط بیا بیرون.

سید دوستت بود؛ مرادت بود؛ مریدش بودی؛ هر بار که می‌اومد، یه چیزی می‌شکوندی و دستت اشتباهی می‌خورد توی صورتم. آره اشتباهی!

--- این در لعنتی رو باز کن دارم خفه می‌شم.

هر وقت ازت ‌پرسیدم که به چی فکر می‌کنی، با لحنی احمقانه می‌گفتی به تو و باز انگشتت روی دماغم می‌اومد. انگشتت رو از روی دماغم بردار، باشه دیگه ازت نمی‌پرسم.

--- قول می‌دم وقتی خونه نیستی در رو روی هیچ کسی باز نکنم. قسم می‌خورم.

نگاه لاک‌پشت‌ها عصبیم می‌کنه، سکوتشون، حرکت کندشون؛ چرا ساکتی؟                                                                                                                                                                                                                                                        

--- به خدا من کاری نکردم؛ باور کن.

دست به تلفن نزن؛ خیلی وقته هیچ صدایی ازش شنیده نمی‌شه؛ مطمئن باش قطع نیست.

--- در این حموم لعنتی رو باز کن؛ با توام بازش کن.

این‌قدر به اون چاقو نگاه نکن؛ دست سازه زنجانه؛ عجیب نیست.

--- هر چی دلت می‌خواد به آشپزخونه نگاه کن؛ دیگه ازت نمی‌پرسم به چی نگاه می‌کنی.

خیس خیس شدم، تقصیر من نیست، بارون خیلی زیاد بود؛ تاکسی هم گیر نمی‌اومد. مگه تو به من شک داری؟

--- قول می‌دم همیشه زود برگردم خونه؛ قول می‌دم.

نگو خوابی؛ تو بیداری و داری به آشپزخونه نگاه می‌کنی.

--- هر چقدر خواستی انگشتت رو بذار روی دماغم. قول می‌دم خفه شم و ازت هیچی نپرسم.

سید می‌گفت: دیگه هیچ وقت تنها نبینمتون؛ دو نفری بیاین پیشم. لاک‌پشتتون رو بذارین توی حموم. چرا بهش نگفتی لاک‌پشت مثل بچمونه؟

--- در رو باز کن.

پس کی آیینه رو تمیز می‌کنی؟ اینو پاک کن، یه چیز دیگه بنویس. « زن میان دو رویا عریان شد» یعنی چی؟ آیینه  رو تمیز کن.

--- به خدا من خائن نیستم. من دوستت دارم.

دست از این عادت‌هات بردار، زشته. چرا این‌قدر به مردم زل می‌زنی؟ تو، با من مشکل داری؛ بقیه که مجبور نیستن زیر نگاه‌های تو تاب بیارن.

--- گفتم قول می‌دم وقتی خونه نیستی در رو حتی روی سید باز نکنم؛ می‌شنوی؟

خاک‌اره تمام زندگیمون رو پر کرده؛ قاب خالی ساختن چه کار سرگرم کننده‌ایه. هیچ وقت قاب‌هایی که دستت رو بریدن نفروش؛ من بوی خونت رو دوست دارم.

--- دلم واسه‌ی تک سرفه‌هات تنگ شده؛ می‌خوام یه صدایی ازت بشنوم.

چاقوهای زنجان زنگ نمی‌زنن؛ نمی‌شکنن. دیگه وقتشه یه چاقوی جدید بخریم؛ ازش خسته شدم.

--- هر چی دلت می‌خواد راه برو و فکر کن.؛ فقط بیا بیرون.

تا حالا دیدی وسط تابستون، ظل تابستون برف بیاد؟ منتظرش نیستم؛ پنجره‌رو می‌بندم.

--- لعنتی، عوضی، دارم می‌میرم. بیا بیرون.

این‌قدر به این و اون گفتم که تو شب حادثه‌ی سید خونه بودی که خودم هم باورم شده. راستی اون شب کجا بودی؟

--- دیگه نگات نمی‌کنم؛ هر چقدر می‌خوای جلوی آیینه بمون.

طفلی سید هر وقت زنگ می‌زد و سراغ تو رو می‌گرفت خونه نبودی.

--- به خدا خیره شدنت رو دوس دارم؛ به هر چی می‌خوای خیره شو.

می‌گن کار آشنا بوده. دری شکسته نشده. با چند ضربه‌ی چاقو کشته شده. احتمالا چاقوی زنجان بوده. مگه نه؟

--- بیا بیرون می‌دونم تصمیم داری خودتو بکشی؛ این کار رو نکن.

صدای بارون اون‌قدر زیاد بود که خوابم نبرد؛ راستی شب‌ها چرا راه می‌ری؟ واقعا جلوی آیینه ایستادن این‌قدر واست جذابه؟

--- می‌دونم وقتی سید می‌اومد خونه، تو سر کوچه منتظرش می‌موندی تا بره بعد بیای خونه؛ همه چی رو می‌دونم.

واقعا چی فکر می‌کنه؟ آدم چه طور می‌تونه به خیالات خودش این‌قدر اطمینان داشته باشه! گاهی فکر می‌کنم کاشکی سؤظنش واقعیت می‌داشت؛ اون وقت بار گناهش سبک‌تر می‌شد.

--- سید برای دیدن تو می‌اومد خونه؛ عوضی باور کن.

باور کن تلفن سالمه؛ فقط جالبه وقتی می‌ری قاب‌ها رو تحویل بدی، زنگ می‌زنه.

--- می‌دونستم همیشه از بیرون زنگ می‌زنی که ببینی تلفن مشغوله یا نه؛ صدای تک زنگت مثل تک سرفه‌هات آشنا بود.

در رو باز کن؛ سیده. زنگ زد گفت داره میا‌د این‌جا. دیروز هم این‌جا بود؛ هر چی منتظرت شد نیومدی. این‌رو بهت نگفتم؛ چون می‌دونستم چه اتفاقی می‌افته.

--- در رو باز کن آدم نفهم.

دنبال چی می‌گردی؟ صبح خودت برش داشتی و گفتی همیشه از این می‌ترسم که از پشتم یه چاقو دربیارم که تا دسته رفته توی کمرم.

--- اگه خودتو بکشی همه فکر می‌کنن من مقصرم. بیا بیرون.

سکوت تو زیر بارون خفم می‌کنه. چشم‌هاتو باز کن، یه حرفی بزن. مگه می‌شه بارون واسه‌ی تو بیاد؟

--- می‌دونستم سر چی با سید دعوات شده بود؛ خجالت بکش بیا بیرون.

اون شب که سید سرت داد می‌کشید و می‌گفت که تو مریضی؛ مثل یک بچه‌ی گناه‌کار ساکت بودی.

--- در رو باز کن من می‌ترسم. داری چکار می‌کنی؟

چرا باید ببخشمت؟ آدم به دلیل اشتباهی که کرده عذرخواهی می‌کنه. تو که کار بدی نکردی؛ فقط به من شک داشتی. همین.

--- لااقل یه چیزی مثل وصیت‌نامه بنویس؛ بنویس که من مقصر نیستم.

دنبال عرق رو روی صورتت می‌گیرم و به گردنت می‌رسم. اون قاب چوبی رو از جلوی صورتت بردار. به من از پشت اون همه قاب خالی نگاه نکن.

--- چرا می‌خوای خودتو بکشی؟ شرمنده‌ای؟

چرا لاک‌پشت توی حموم نیست؟ دلم براش تنگ شده. راستی اسمش چی بود؟

--- خودتو نکش خیلی وقته که مردی.

اگه یه روز صبح بلند شی و ببینی یه چاقوی آشپزخونه‌ی دست ساز زنجان توی کمرته چه حالی بهت دست می‌ده؟ اون وقت هم احساس می‌کنی که بوی خون، بوی بارون رو یادت میاره؟

--- عوضی بیا بیرون؛ من به هیچ کس نمی‌گم چه بلایی سر سید آوردی.

می‌گن سکوت علامت رضاست. رضایت از چی؟ یعنی وقتی ساکتی از زندگیت راضی‌ای؟ کاشکی راضی نبودی و یه کلمه حرف می‌زدی.

--- حرف بزن بد ذات.

آیینه صورت آدم‌ها رو کج نشون می‌ده. یه طوری جلوی آیینه ایستاده که انگار می‌خواد افکارش رو کج نشون بده.

--- هنوز زنده‌ای؟

یه شب خواب می‌دیدم سید بالای سرمون ایستاده و داره به ما نگاه می‌کنه. صدای گریه‌هاش شبیه بارون بود. تو

بلند شدی و یقه‌ش رو گرفتی و سرش داد کشیدی که زندگیم رو خراب نکن؛ برو.

--- صدای منو می‌شنوی؟

 چشم‌هامو که باز کردم صبح شده بود و تو کنارم نبودی. هنوز داشتی داد می‌کشیدی که از جلوی چشم‌هام دور شو، برو.

--- مطمئنی چاقو رو با خودت بردی؟

امروز جمعه‌ست. تمام اتفاقات من و تو جمعه‌ها می‌افته. منتظر هیچ‌کس نیستم؛ تلفن واسه‌ی چی زنگ می‌زنه؟ حوصله ندارم.

--- تو جرات نداری خودکشی کنی؛ بیا بیرون.

توی آشپزخونه غیر یه میز، چند تا صندلی، یه یخچال و چند تکه ظرف چیز دیگه‌ای نیست. از توی اتاق‌خواب راحت می‌شه آشپزخونه رو دید؛ شب‌ها چراغ آشپزخونه چراغ‌خوابه اتاق‌خوابه. روشناییش، خیرت می‌کنه؟

--- سکوت سکوت سکوت؛ تمام مشکلاتت رو با همین یه راه حل کن.

بهار سال گذشته شمال بودیم؛ خیلی وقت نبود که هم‌دیگه رو دیده بودیم؛ توی بازار دنبال یه چاقو می‌گشتی که وقتی تنهام از خودم محافظت کنم. این یکی خیلی بزرگه توی کیفم جا نمی‌شه. خب اگه دوسش داری بخر.

--- بیا بیرون راه‌های بهتری هم وجود داره.

از در که وارد می‌شی یه راه‌رو رو طی می‌کنی تا به حیاط وسط خونه برسی؛ پشمالوی سفید همیشه به پیشوازت میاد. به حیاط که می‌رسی سمت راستت یه اتاقه که همیشه بوی چوب و سیگار می‌ده با یه آیینه و یه خورده ابزار نجاری؛ سمت چپ، در ساختمون اصلیه.

--- در رو باز کن می‌خوام یه بار دیگه قیافت رو ببینم.

«زن میان دو رویا عریان شد.»

--- در رو باز کن کر هم که شدی.

هوا سرد شده. وقتی قراره برف بیاد آسمون قرمز می‌شه . صبح که بیدار می‌شی زمستون شده. تابستون‌ امسال انشای   «خاطره‌ی یک روز برفی» رو خواهم‌‌نوشت.

--- تا حالا فکر می‌کردم فقط لالی؛ اما نه همیشه؛ فقط وقتی به مشکلی برمی‌خوردی لال می‌شدی.

حرف بزن. گرسنت نیست؟ تشنت نیست؟ خب حرف بزن حیوون با وفا.

--- همیشه فکر می‌کردی بهت خیانت می‌کنم؛ دیگه دلم نمی‌خواد خلافش رو بهت ثابت کنم.

آفتاب بندر عباس اون‌قدر داغه که می‌شه چاقو رو باهاش تیز کرد. بسه می‌ریم بندرعباس؛ چاقو تیزکن کند شد.

--- فکر می‌‌کردم شب‌ها سیر و سلوک می‌کنی؛ نمی‌دونستم از تاریکی می‌ترسی.

وارد هال که می‌شی سمت راستت آشپزخونه‌ست. سمت چپت اتاق خوابه. دستت رو بکش روی دیوار سمت چپ و برق رو روشن کن. مواظب باش قاب عکس گل‌های «نیلوفر» نیفته؛ هدیه‌ی سیده.

--- بیا بیرون کوچولو، نترس من این‌جام.

وقتی انگشت اشارت رو می‌ذاری روی دماغت همه می‌فهمن که: «هیس».

--- از «نیلوفر» به چی می‌خوای برسی؟ تو آخر راهی.

خیلی دلم می‌خواست بدونم چی به سید گفتی که زد توی صورتت.

--- خودتو نکش حالم از بوی خون به هم می‌خوره.

امسال توی بازار شمال جلوی چاقوفروشی اشک توی چشم‌هات حلقه زده بود. به من پشت نکن؛ آیینه‌ی مغازه‌ها تو رو نشون می‌دن.

--- گریه نکن تو بزرگ شدی.

نمی‌دونستم قراره بری و گرنه به سید نمی‌گفتم امشب خونه‌ایم؛ اومده‌بود تو رو ببینه. می‌دونستم تا سید از خونه نمی‌رفت تو نمی‌اومدی. امشب هم قراره دستت اشتباهی بخوره توی صورتم.

--- عوضی تو مغزت چی می‌گذره؟ تو واقعا فکر می‌کنی من بهت خیانت می‌کردم؟

عزاداری «فیل»ها رو دیدی؟ وقتی یه عضو از گله مریض می‌شه و می‌میره خاک می‌پاشن روی هم و ضجه می‌زنن و سراغ «نیلوفر» رو می‌گیرن. خیلی دلم می‌خواد بدونم سراغ «نیلوفر» رو گرفتن یعنی چی؟

--- هیچ کس به اندازه‌ی تو خائن نبود. می‌فهمی؟

یه روز غروب سید با عجله اومد این‌جا و با عصبانیت گفت بهت بگم که نوشته‌ی روی آیینه رو پاک کنی. راستی بهت نگفتم؟ نه؟

--- اون چاقوی تو بود که رفته بود توی کمر زندگیمون؛ تو اشتباه نکردی یه چاقویی در کار بود.

داری به چی نگاه می‌کنی؟ کسی توی آشپزخونه نیست. می‌دونم که داری فکر می‌کنی. چاقوی آشپزخونه چطوری می‌تونه فکر کسی رو این‌قدر مشغول کنه؟

--- دیگه در رو باز نکن. حالم ازت به هم می‌خوره.

همیشه بارون دوست داشتنی نیست. گاهی اوقات مجبوری مدت‌ها زیر بارون منتظر تاکسی بمونی و به بخاری که از دهنت درمیاد خیره بشی.

--- ببخشمت؟! کور خوندی.

به من دروغ نگو. بوی اشک روی مژه‌هات مونده. می‌دونم‌ داری دنبال خودت می‌گردی ولی باورکن من دنبال خودمون می‌گشتم.

--- هیچ وقت نمی‌بخشمت، بدبینِ پست فطرت.

چاقوی آشپزخونه رو از پشتت دربیار؛ حالم از بوی خون به هم می‌خوره.

--- یادت نره قبل از خود کشی چاقو رو تمیز کنی؛ مریض می‌شی.

قاب چوبی ساختن روش مناسبی برای پول‌دار شدن نیست. عکس «نیلوفر» رو از توی قاب بردار، راه بیفت.

--- گریه کن.

امروز قراره اتفاق بدی بیفته. جای خالی عرق روی گردنت این رو به من می‌گه.

--- از اون تو بیرون نیا.

عوضی این تعصب نیست. این شک و سوظن و بدبینیه. حیف شد؛ سید آدم خوبی بود.

--- زودتر خودتو بکش آشغال.

نه تو قاتلی؛ نه سید خائن؛  «زن،

                                             میان دو رویا عریان شد».

 

 

 

فرهنگ عمرانی


کلمات کلیدی: